یک مدت ننوشتم مبادا کسی گوشه ای، بالای دیواری، پشت پنجره ای، زیر پلله ای، بغل گلدونی، پای کامپیوتری، با خودش یا مادرش یا خواهرش با برادرش با باباش یا عموش یا کس و کار نسبی و یا سببی ش دعواش شده باشد و عدل بیاید با ماگ قهوه اش و یا استکان چای اش و یا حتتا از همه بدتر دست خالی بردارد نوشته هایم را بخواند و به تریج یا تیریج یا هرچی که هست آن جای بی ناموسی قبایش بر بخورد. بعدترش هم مدتی اوضاع مالی و کاری بنده چنان که افتد و دانی قمر در عقرب بود و با فلک دست به گریبان بودم و بنده ی همیشه افسرده ی حال ندار از ترس اینکه مادر عزیزتر از جان نفرستدمان کارمندی و حاممالی -شما بخوانید حمالی- بسان بز کوشیده و به جد و جهد چسبیده ایم به درآوردن نان. خدای را شکر سوراخ سمبه هایمان همه پر شد و جیب هایمان هم دست افشان و پاکوبان همی گشت. بعدترش هم بماند که ما خیال خام سفر اروپایی داشتیم و اول کار گازش را گرفته بودیم که کوله مان را ببندیم و برویم که همه ی صاحبکاران محترم تصمیم گرفتند پول ما را هاپولی کنند و فی المجلس وقتی فهمیدند که بابا ما را با فرنگستان و اجنبی ها چکار؟! اصلن نه کشکی مانده و نه پشم، سرکیسه ها را شل کرده و تصمیم گرفتند پول خردی به ما عنایت کنند.اینچنین شد که فهمیدم همه ی آن همه برکت رفته از مال همانا فکر سفر فرنگستان بوده و بر من است که در وطن بمانم و شغل شریف فعلگی در پیش گیرم همانا یک وقت دیدی رستگار هم شدم اون وسط مسطا.
بله بله الان ساعت دو و سی و پنج دقیقه ی صبح می باشد و من پس از بستن یک کاتالوگ پنجاه و چند صفحه ای ظرف مدت سه روز، ار خستگی و درد گردن خوابم نمی برد و برای شما شیرین زبانی می کنم؛ خودم هم می فهمم که چرت و پرت می گویم ولی اگر نگویم خفه می شوم این است که می گویم.
الان هم دستم خورد به کتابخانه و خون آمد و هی می سوزد انگشتم. بعد هم من الان دو ورق کارهای هادی را گذاشته ام جلوی رویم و هی طرح می زنم و به نتیجه نمی رسد و من مانده ام و حوضم و اینکه اصلن چرا خلاقیتم خشکیده و هیچ پلق پلق نمی جوشد.
بعدن تر هم به این نتیجه رسیدم که ما مردمی هستیم به غایت بیسواد و پشت دستم را از الکی داغ کردم که دیگر هیچ کجا هیچ متنی را با غلط املایی و به شیوه ی محاوره ای یا به اصطلاح وبلاگی ننویسم؛ چرا؟؟ چون همینطور هی دور و برم خطاهای فاحش املایی و دستورزبانی و ادبی و بی ادبی می بینم و جانم بالا می آید و می میرم. چون بروشور بانک غلط دیکته ای و نگارشی و دستور زبانی دارد، کتاب بچه ها همین طور، وبلاگها که کللن دربست چاکرشونم حرفی ندارم، متن آقای ناشر نیم فاصله و نقطه و ویرگول ندارد و علامتهای روی کیبورد صرفا جنبه ی تزییناتی را دارند که مثل منجوق فوتشان کرده باشید داخل متن و ریخته باشند هرجا که خالی بوده و یا عشقشان کشیده است. روزنامه و مجله غلط دیکته ای و دستوری دارند خاک برسرم. بعد تر هم شعارهایمان حتتا روی دیوار غلط دارند، حالا پیش خودمان باشد مال آن طرفی های سیاه را که می بینم به خودم می گویم بیشتر از این نمی شود انتظار داشت اما سبزها و خوش خط ها را که می بینم دلم می سوزد و دردم می آید خب. بعله بعله خودم هم می دانم متن من هم پر از اشکال و سوتی های دستورزبانی است اما می نویسم و اینجا تمرین می کنم و آن طرف کتاب می خوان بیشتر از وبلاگ که یاد بگیرم مثل آدم بنویسم و سلیقه و دیدم را تربیت کنم که مدتی است بد بی تربیت شده است.
آخ که می سوزد انگشتم.
همین.
بخواهم ادامه دهم مثنوی هفتاد من می شود باقی آن بماند برای بعدن تر ها.
…
پی نوشت: ببینم آن حرومزاده ای که پای یک خانوم به تمام معنا (مادرم) را سیاه و کبود کرده، اصلن فکر هم دارد که من بنشینم هی خون خونم را بخورد که به چی فکر می کرده وقتی آن طور وحشیانه به پایش کوبیده؟؟تف به آبروی نداشته شان