می دونی دراک حرف خوبی زده، عکس هایی که گذاشته تو این پست آخرش شما رو یاد چی ها می اندازه؟
سی و یک شهریور پنجاه و نه هیچ کاری که نکرد بچه گی رو از نسل ما گرفت…یادمه که با صدای آژیر و ترس از مرگ عزیز هام یعنی خونواده م و جبهه رفتن و … همه ی اینا بزرگ شدم. داییه می گفت آرتی ریشات در اومده باهاس بری جبهه*… منم زار زار گریه می کردم…بازی من و داداشی صددام بازی بود و من که اسیر ایرانی بودم باهاس میرفتم تا از مامانه خدافظی کنم تا مثه بقیه ی عروسکام تیربارون بشم و هر دفعه هم منه خر می رفتم دست می انداختم گردنه مامانه و هی گریه می کردم راستکی… ترس از رفتن داداشی به جنگ…ترس …ترس… تف به هر چی جنگه…
*موهای بغل گوشمو می گفت که زیاد بودن از اون بچه گی…