من و بالماسکه و شنل نامرئی

By Remedios

سولماز جونم، دوسی(به قول خودت)، از اون روز که منو به بازی شنل نامرئی دعوت کردی دارم بهش فکر می کنم…یه مقادیری کار بی ناموسی داشتم باهاش که خوبیت نداره اینجا بنویسم و اونا هم همه ش دقیقا هموناییه که به فکر همه ی اونایی که شنل نامرئی رو می خوان میرسه و رد خور هم نداره – نداره دیگه ، اینجا که غریبه نیست – امما بعدش خوب حوصله م سر رفت… می دونی خوب که فکر می کنم می بینم که اتفاقا دلم نمی خواد نامرئی باشم چون به اندازه ی کافی بودم… نمی خوام غر بزنم و فمینست بازی در بیارم ولی بیایین بشینیم کلاهمونو قاضی کنیم ببینیم راست می گم یا نه؟

…من همین الان نامرئی ام وقتی بخواهم زن باشم. وقتی بخواهم آدم باشم. مجبورم نامرئی باشم. اون زنی که می بینید یکی دیگه است.یه کیه که تو خیابون یه شکلیه …نامرئیه…آرتمیس درونش نامرئیه…تو تاکسی و جاهای عمومی یه شکلیه … جلوی بقیه نباید احساساتشو نشون بده…نباید کسی رو که دوسش داره ببوسه مثلن…نباس بگه که عقایدش درمورد فلان چیز چیه…نباید در مورد اون چیزی که بقیه تو خلوتهاشون انجام می دن تو اجتماع حرف بزنه…نباید جوری فکر کنه که بقیه فکر نمی کنن و اگه فکر می کنه باهاس بجنگه …باهاس همه چی رو خیلی جددی بگیره و در مورد همه چیز نظر بده لابد وگرنه خنگه و خجالتی…باید داد بزنه تا فک نکنن نیست که اگه چیزی نمی گه از رو ترسش نیس یا از رو حماقتش…اصلن کلن نباید اونجوری که دلش می خواد باشه باهاس اونجوری باشه که باید!(حالا این باید رو خیلیها تعریف می کنن)…باید نامرئی باشه جون آدمای دیگه قبلا تو زندگیشون اشتباه کردن…چون خودش اشتباه زیاد کرده تو زندگیش…نامرئیه چون که نمی خواد اونجور که بقیه هستن مرئی باشه… توی این شهر همه ی آدما – اون خود شونو می گم – نامرئی ن… چون آدما خوب بلد شدن جور دیگه ای رفتار کنن…جوری که باید، نه جوری که می خوان…توی شهر راه می رم و با خیال خودم دنبال هر کدوم از آدما می رم به خونه هاشون و خلوت هاشون … یکی دیگه ن، شاید هم چند تا دیگه ن…تو مهمونی یکی، تو اتاق خواب یکی، تو اداره یکی، تو رویاهاشون یکی…حالا گیریم زن ها بیشتر…این بخاطر حکومت نیست …این بخشی از عرفه…اینه که درد آورتره اینه که عمیق تره اینه که مهم تره…دور و برم رو که نگا می کنم می بینم که ما شاید تنها آدمهایی روی زمین باشیم که از خونه که بیرون می ریم همیشه به بالماسکه دعوت شدیم انگار…بالماسکه ای که تو مددت مهمونی هی نقابها عوض میشه…هی …هی … و این وسط کسی که نقاب نداره بازنده است… نه من نمی خوام نامرئی باشم به اندازه ی کافی نامرئی هستم…

پ.ن لازمه خب: البته خیلیا فکر می کنن خود خودشونن…خیلیها که نوعی از زندگی رو انتخاب کردن که قابل پیش بینیه و مطابق با خواسته های جمعیت اطرافشون…اونا یه نقاب دارن که ساییده شده و رنگ و روش رفته و در طول زمان از ریخت افتاده ولی هنوز بقیه اون نقاب رو دوس دارن و ازش استفاده می کنن…اون بیچاره ها خودشون خیلی نامرئین…خیلی بیچاره ن بیچاره ها …دلم می گیره براشون…البته خودشون کم کم یادشون میره که اون نقاب نقابه…فکر می کنن خودشون همین شکلی بودن از اووله اوول.

پ.ن غرغرانه: تلخ بود شما به شیرینیه خودتون ببخشین…بازیه دیگه …جددی نگیرین…
————————————————————
منم فخرالملوک و هادی و مون و مومیایی و صدرا و ابولفضل رو به این بازی دعوت می کنم.

3 نظر to “من و بالماسکه و شنل نامرئی”

  1. هادی می گوید:

    ظاهرا نقل و انتقالات در کار است. نشانی را به روز کنیم؟

    آرتمیس: بله …لطف می کنید.

  2. مون می گوید:

    ارتميس خانوم مهربون من تازه وبلاگ جديد تون رو ديدم و خيلي خوش حال شدم واقعن . چون نوشته هاتون رو با فيلتر شكن به سختي مي خوندم ( چون گاهي باز نمي شد ) . در ضمن ممنون بابت دعوت به بازي . حقيقتش خيلي غافلگير و ذوق زده شدم اما چون من ممكن است با اين شنل نامرئي به يه سري اميال فضولانه ام پاسخ بدم كه خب خوب نيست و آخرش هم از همه بيشتر خودم اذيت مي شم پس بهتره نامرئي نشم . باز هم اما ممنونم واقعن :)

  3. بودن و مجازی بودن » بایگانی وب‌نامه (وبلاگ) » شنل نامرئی می گوید:

    [...] ماه پیش خانم آرتمیس حبیبی مرا به شرکت در یک بازی وبلاگی دعوت کردند: «اگر شنل نامرئی داشتید با آن چه کار می‌کردید؟». [...]

يك پاسخ برايش بگذاريد