…روز من بود از اون روزا که خودم ساختمش و بعد هی نشستم بهش فکر کردم و خوشم اومد و یه روزهایی هم گفتم گاس چه غلطی کردم البته بیشتر شب اون روز رو می گم تو که خوب یادته آق گندهه چه همچین چسبید رفت یه پست شد تو تگ عاشقانه هات و من جا شدم تو اون تگ درست شدم عاشقانه ی دووم… حالا نشسته ام وهی نگا می کنم می بینم خوب همینه دیگه چیزی نیست که آدم ورداره خططش بزنه یا اصلاحش کنه یا درفتش کنه بذاره واسه روز مبادا درست مثه بلاگهایی می مونه که تو نویسنده شی فقط و یه مدیر همچین گردن کلفت داره که اجازه می ده فقط یه بار بنویسی و حقق ادیت و این حرفا نداری توش… یعنی نمیشه که …یعنی مثلن اون روحیه ی گه محافظه کارت مگه می ذاره زندگی کنی وقتی همه ش هی بخوای درست کنی هی چیزا رو جابجا کنی و هی تاریخ ها رو دستکاری کنی و یا از اون بد تر هی بخوای یه بلاگ پاک کنی یکی دیگه بذاری جاش…نه راه نداره نمیشه، باهاس همه ش بری مثه اون داستانها که یکی میگه برو و فقط برو اگه برگردی پشت سرتو نگا کنی سنگ می شی و تو می ری هیچ جا هم بر نمی گردی که هر وقت برگشتی سنگ شدی و هی دوباره شم از رو نرفتی و … حالا باهاس هی آدم از این روزا واسه خودش دست و پا کنه که همه ی زندگیشو بگیره که از هر هفت روزش دستکم پنج تاش روز خودش باشه که بعدنا بکندش هر هفت تا و حالشو ببره که زندگیه همچین قلمبه تو دستشه… اینه زندگی دیگه.
پ.ن شناسنامه دارانه: اون روز من و عابد و امیر و امیر- بابابزرگ- بودیم و من اونا رو وادار کردم هر کدوم یه چیزی اینجا بنویسن… عابد الان فرانسه است ومستر میوزیک برگشته ایتالیا و من و بابابزرگ از اون جمع فقط ایرانیم…
پ.ن نمیدونم چه مرگشه: نمی تونم اینجا لینک بذارم فعلا نمی فهمم چرا…بعدن آدرسها رو درست می کنم.
پ.ن شرح ماوقع: کارت دعوت پرفورمنسی که توی کافه شارونا برگزار شد در تاریخ بیست و سه مرداد 1387… یادته؟
پ.ن شرح تصویرو نوشته ها: عابد نوشته بخورید و بیاشامید که بعد از مرگ از هیچ چیز بهره مند نخواهید بود. امیر-تاملات نابهنگام- مستر میوزیک خودمون نوشته: …بعد از ما روزها …بعد از ما لحظه ها …بعد از ما ساعت ها و امیر بابابزرگ نوشته: و این منم، زنی سرد، در آستانه ی فصل تنهایی…!! و البته اینو با توججه به قیافه ی من که کشیدم نوشته و شاید هم یه پیشگویی بود، شاید… و منم که عکسمو کشیدم و بغلش نوشتم تاتر تجربی که همه ی جمع به اتفاق اون رو قاطر عربی خوندن تا بدخططی منو به رخم بکشن…


نوامبر 30, 2008 در t 2:16 ب.ظ
دلم تنگ شده آرتي…خيلي هم تنگ شده:(
نوامبر 30, 2008 در t 7:59 ب.ظ
پس روزت مبارک! (:
نوامبر 30, 2008 در t 8:52 ب.ظ
اين راحت نوشتنات را يك جور خوبی آدم خوشاش میآيد
دسامبر 1, 2008 در t 7:29 ق.ظ
gas ! belakhare bayad tan bedi ke ye rooz to havaliye hamin rooz ha ye asheghaneye
dorost o hesabi biad khereto begire o velet nade va oon vaght mifahmi ke
vay … ye rooz mesle hamin rooz bood …
rasti gass mamnoon ke hasti … hamin
دسامبر 1, 2008 در t 9:15 ق.ظ
به جون خودت قسم این پست رو نشون مهروش بدی می میره. یعنی رسماً از فرط قاطی کردن سکته میکنه…. ولی چه کیفی کردم این دو تا عکس رو اینجا دیدم…. به نظر تو هم انقدر دور به نظر میاد؟ انگار چندین و چند ساله که …. … .. . !
دسامبر 1, 2008 در t 2:19 ب.ظ
چه کار جالبی! مصور کردن خاطرها
دسامبر 1, 2008 در t 2:59 ب.ظ
آخی. الهی قربونت برم من. خداییش چند دقیقه پیش تو فکرت بودم. آره همو ببینیم. جدی. هر وقت تو بگی. ببین اون همه اتفاق از 5 بعد از ظهر تا 10 شب افتادن!
دسامبر 1, 2008 در t 4:52 ب.ظ
برای یه روزخوب چی بهتراز……دونقطه دی
پس زنده باد:D
آگوست 13, 2009 در t 11:42 ب.ظ
سلام به پارسالتون!
آگوست 14, 2009 در t 8:18 ق.ظ
آره یادمه جالبه خیلی از جزییاتش رو الان که داری می گی یادم می یاد…ولی یادمه خیلی خندیدیم اون شب…یعنی همش خندیدیم.
راستی دو تا چیز رو بگم..اول اینکه سایت یاهو 360 مدت هاس که بسته شده و دوم اینکه من الان شیش ماهی می شه که آلمانم و احتمالا سال بعد رو هم همچنان آلمان باشم
یه روزی دوباره همه می ریم جمع می شیم تو اون کافه
_____________________________________
آرتمیس: واای عابد هی دارم فکر می کنم منظورت چیه که 360 بسته شده تو تو آلمانی؟:))))مجبور شدم پستم رو بخونم ببینم به چی ها گیر دادی…خب اونموقع تولوز بودی فکر کنم …. بهرحال مرسی که خبر دادی…آره منم مطمئنم که یه روزی همه مون دوباره جمع می شیم تو اون کافه ، مطمئنم