نشسته ایم به تماشای گلادیاتورها

By Remedios

تلویزیون پره از صحنه های وحشتناک و صداهای وحشتناکتر…جیغ و مویه و فریاد و خون و …اون یه ساعتی که به هوای ناهار میرم پیش مامان اینا و اصلنشم که مبل من جوریه که پشت به تی ویه ولی باز مامانه هی تند تند میگه نگاه نکن …نگا نکن… نگاه نمی کنم اما می شنوم و حالم بد میشه میام می شینم اینجا و به آدمایی فکر می کنم که بی ارزش هستند که هیچ کس از دم تیغ دادنشون ناراحت نیست و دلم هی چنگ میشه و هی به روی خودم نمیارم … امما نمیشه یکی می گه حق فلسطینیاس که سر خونه زندگیشون نشسته بودن و اسرائیلیا اومدن بیرونشون کردن …اون یکی می گه خب اسرائیلیا هم حق دارن و یهودیها می خوان تو اون سرزمین زندگی کنن و … هی حرفا چرخ می خورن تو سرم و هی فکر می کنم اصلنش فکر کن شصت ساله آخه بابا! سر یه تیکه زمین…؟؟گیرم که مقدس ولی خود خدا انقده گیر نداده که شماها… بابا تو این زمین یه گوشه بشینین زندگی کنین آخه خسته نشدین؟؟ اصلن من جایه خدا بودم که نیستم  همون کاری رو می کردم که آقا محمدی کرد… این آقا محمدی یکی از فامیلای دورمونه نمی دونم کی به کی مون میشه من هیچ وقت حوصله نداشتم بشینم نسبت ها رو از بر کنم حالا اصلنشم چیکار داریم که کیه مساله اینی هست که می خوام از قولش بگم… تعریف میکنه که کوچولو بوده و مامانش و باباش که دعوا می کردن و باباهه که کم می آورده میرفته سر رف- تاقچه های اون موقع لابد- و چراغ نگاری ای که یادگاریه بابای خدا بیامرزه مادره بوده ور میداشته که بکوبه زمین خوردش کنه ؛ مادره هم می افتاده به التماس و به خاطر اینکه بلایی سره یادگاریه باباش نیاد کوتاه می آمده … خلاصه باباهه از این نقطه ضعفه مامانه استاده میکرده و هر وقت کارش گیر بوده میرفته سراغ شکوندنه چراغ نگاری… تا اینکه یه شب که دعواشون میشه  قبل از اینکه باباهه بخواد بره سراغ چراغ نگاری این آقا محمدیه قصه ی ما که یه پسر کوچولویه ده دوازده ساله میشده میره و صندلی می ذاره و از بالای رف چراغ رو برمی داره و میندازه زمین خورد و خاکشیرش میکنه و در جواب تعجب بابا مامانه میگه حالا اصله دعواتونو بکنین ….خیال همه راحت شد….

گرفتی می خوام چی بگم ؟؟ همینه دیگه می گم اگه جای خدا بودم که کاش بودم یه زلزله میفرستادم و اون وسط یه دریاچه درست می کردم تا خیال همه راحت بشه و دیگه هیچچی نداشته باشن و برن بشینن یه گوشه عین آدم زندگی کنن… من که می گم هیچ مللتی دلش نمی خواد تو این وضع به سر ببره و این قدرت طلبیه حاکمانشونه که اینجور اونا رو ه خاک سیاه نشونده … یکی می گفت اکثر آدمایی که می تونستن از غزه مهاجرت کردن و الان کسایی موندن که واقعا هیچ چاره ای جز موندن نداشتن… یعنی واقعا هیچ راهی نیست واسه این که این طفلک ها اینطور از بین نرن…؟؟

پی نوشت بعدنانه: این نوشته ی 35درجه را هم بخونید —> +

پی نوشت یه روز بعدنانه: این هم نوشته ی زنانه ها —> +

پی نوشت اضافه شدنانه: ببینید دید بودن و مجازی بودن را —> +

و بخوانید ببینید – عکس ها بسیار فجیع است – نوار قلب را —> + و این پست دیگر همان بلاگ —> +

و همینطور دیدگاه تاملات نابهنگام را در —> + و اینجا —> +

پی نوشت بعدنانه که آدم می بینه: این دیدگاه بلاگ آقا اجازه؟ رو هم بخونید —>+

5 نظر to “نشسته ایم به تماشای گلادیاتورها”

  1. امیر می گوید:

    همیشه سر حماقت های بزرگان، این کوچولوها هستند که باید هزینه کنند… چه وقتی پدر و مادر دعواشون می‌شه چه وقتی دو تا دولت یا قوم دعواشون می‌شه و مردم بیچاره باید هزنه‌هاش رو بپردازند… ای تو روح هرچی مرز و سیاسته. حالم دیگه داره بهم می‌خوره.

  2. آیدین می گوید:

    راستش اینا فقط بهانه اس وگرنه هر مشکلی رو حل کنی این موجود دوپا یه بهانه جدیدی برای زورگویی پیدا میکنه! مشکل از اصلشه که خرابه!

  3. رضا قاری زاده می گوید:

    کلی داشتم خودم را آماده می کردم برای کامنت گذاشتن که چشمم خورد به این تگهای این پایین . اتفاقهای خیلی عادی . فکر می کنم اگه یه آدم با طول عمر آدمهای این روزها بخواد راجع به همین عبارت فکر کنه فقط ، باز وقت کم میاره … هیییییییییییی

  4. bahareh می گوید:

    مرسي عزيزم براي تبريك
    چقدر دلم تنگ شده ارتي جون برات
    به اميد ديدار..:)

  5. dordaneh می گوید:

    mage maha kam az daste hamin ziade khahiha keshidim man hanooz ham khabe bombaran mibinam bad az in hame sal!!

يك پاسخ برايش بگذاريد