راستش اومدم اینجا در مورد یه چیزهایی بنویسم وخ یه چیزی دیدم نظرم عوض شد گفتم یه چیزهای دیگه ای بنویسم. اینه که اون اولی رو بعدن می گم خب؟؟
…
جونم براتون بگه که امروز این کامنت رو از همکلاسیه دوره ی فوق لیسانس گرفتم. البته خانوم اسلامی در اشتباه هست از نظر جمله ی اول چرا که من ایشون رو به یاد دارم چون فکر می کنم دو ترم با گروه ایشون سر یک کلاس می نشستم من ورودی سال 83 بودم و بدلیل مرخصی استعلاجی با ایشان همدوره شدم. خب این توضیح اول من و کامنت رو هم می گذارم اینجا بخونید:
سلام آرتمیس جان ممکنه من رو به یاد نیاری .تو کلاس بازیگری.
یه چیزی تو دلمه راجع بهت که نمیتونم پنهانش کنم .راستش من از کینه متنفرم یا اینکه دلم سیاه باشه.من سعی دارم همه رو دوست داشته باشم ولی در درونم نمیدونم چرا حس میکنم که تو خیلی مغرور و از خودراضی هستی.نمیدونم که چرا این رو برات نوشتم .شاید برای اینکه بدونی بعضی آدمها چقدر میتونن دیوونه باشن.به هر حال تو ادم موفق و شادی هستی امیدوارم همواره سرافراز باشی.
…اما غرض از اینکه اصن چی شد که این خودش شد یه پست جدا!؟ راستش رو بخواهید اینجا من انتقاد و از این برخورد بسیار بسیار کم داشته ام.یعنی دوستان اغلب یا بیش از اندازه به من لطف داشته اند و کامنتهای مهربونانه گذاشتن یا به شددت سکوت اختیار می کرده اند. خب؟ حالا ماجرا اینه که من همیشه این سوال برام مطرح بوده که من زیادی لوس و ننر به ضم هر دو تا نونش هستم که شما دلتون نمی آد حرفی در مخالفت بزنید و سکوت اختیار می کنید و یا این که از سوی دیگه خب انقده قلدر و گردن کلفتم که کسی جرات نمی کنه حرف بزنه؟؟هامپ؟ خب ببینین قضیه دوم که کللن و طبیعتن منتفیه خب… بدیهی هم هست که اینجانب با هیچ یک از اولیا خدا چایی نخوردم و قلیون هم نکشیدم که مثلن بگم دچار کراماتی هستم که بواسطه بتونم مهر سکوت بر دهان مخالف و نظر غیر بزنم. خب؟ خدا رو شکر که یک نفر پیدا شد اینجا و حرفش را زد و من هم دلم می خواد قبل از اینکه نظر خودم رو درباره ی حرف ایشون بنویسم، اینجا بفهمم چند نفر شما هم کللنه با قیافه ی من حال نمی کنید اصن؟یا مثلن معتقید که من مزخرف زیاد می گم و یا اصن تر خب بیاین بنویسین از کجای من حالتون بهم می خوره؟؟هامپ؟؟بازی خوبیه خب… این دفعه نوبت شماست که (این رو با همون شور و هیجان گوینده ی مسخره ی بی بی سی بخونید – مجری برنامه ی نوبت شما) بنویسید از کجای من – روح و جسم و هر چیز دیگه ای که به ذهن خلاقتون میرسه – بدتون می آد و یا ازش متنفرید؟ یا دستکم رو اعصابتونه مثلن؟هامپ؟؟…
…
پی نوشت اولانه: اگر خانوم اسلامی اجازه به من بدهند بعد از کامنت های این پست من نظر خودم رو در مورد مطلبشون می نویسم.قبلش از ایشون بسیار بسیار متشکرم که بهانه ی نوشتن این پست و این درخواست شدند.
پی نوشت دومانه: من با پاک کننده ی تـِر ِ فیل اینجا لاگ این می کنم و نمی دونم چرا هیچ کدوم از جینگولبازیهایی که وردپرس برای ادیت و ویرایش متن داره مثل نقل قول و بُلد کردن و این حرف ها رو نمی تونم پیدا کنم. خودتون به بزرگیه بغل دستی تون ببخشید.
پی نوشت بعدنانه: با شددت هرچه تمام تر از هرگونه قربون صدقه رفتن و ای وای نه تو خودت دسته گلی و اینا پرهیز کنید.در این مورد سختگیریم فعلنه حالا بعدن وخ زیاده واسه این صوبتا… به مشقتون برسین دیگه
می 5, 2009 در t 1:11 ب.ظ
به نظر من و غنچه تو هم لوسی هم ننر و ریشه اش هم در کودکیه که چون کوچکتره بودی بابات لوست کرده (غنچه در اینجا چند تا اه اه هم میگه منم همینطور) البته ما معتقدیم که بدترین حالت لوسی و ننری همین حالته که کسی را باباش لوس کنه مثالمون هم تو و فریباست
می 5, 2009 در t 1:18 ب.ظ
بزرگترین مشکلی که من باهات دارم اینه که خیلی ماهی اگه گاهی اوقات تلفنهاو اس ام اس ها رو هم جواب بدی که ماهتر هم میشی.
می 5, 2009 در t 1:22 ب.ظ
اوه اوه من ندیدم این پی نوشتتو.
ببین جدا غیر از این که گاهی تلفن جواب نمیدی و بهقول آرش می ر تو پیچ من مشکلی باهات ندارم. هیچ رقمه هم احساس نکردم مغرور و خودشیفته ای.
می 5, 2009 در t 3:25 ب.ظ
وااای تو ماهی… تو شاهی… تو …!! نزن باباجون حالا! از شوخی گذشته؛ موضوع جالبی رو بهش اشاره کردی که بدجوری مخم رو قلقلک داد که بشینم و یه پست اختصاصی براش بنویسم… شک ندارم که البته خیلی ها خوششون نخواهد آمد از چیزی که قراره بنویسم ولی خب … برام خیلی مهم نیست!! اگر خلاصه اش رو بخوام بگم و در رابطه با موضوعی که به شخص “تو” مربوط میشه، من فقط میتونم به این فکر کنم که این مساله یه جور حسادت سرشار از رشک سرمنشائش میتونه باشه… طوری که اگر من هیچوقت نمیدیدمت یا مثلاً رفاقتمون از اینجا و محیط مجازی فراتر نمیرفت چه بسا همینطور دربارهات فکر میکردم، چون وقتی نمیتونم در حدی باشم که تو، من رو به عنوان دوست بپذیری( حالا به هر دلیلی… شاید تو اون برهه از زمان اصلاً حال نکنی رفیقای چندساله ات رو ببینی چه برسه به یه آدم یا حیوون جدید مثل من!)، این احساس ضعف در بسیاری از موارد و در رابطه با خیلی از آدمها تبدیل به نوعی حسادت و رشک همراه با ضعف و کینه میشه! هم این حس رو نسبت به دیگران تجربه کردم و هم دیگران این حس رو نسبت به من داشتند…! حالا فردا سر فرصت مفصل تر مینویسم تا بهتر منظورم رو برسونم… خیر سرم میخواستم فقط خلاصه نویسی کنم، شونصد کیلومتر شد!!!!
)
می 6, 2009 در t 2:58 ق.ظ
ما از شوووما متنفریم ما با شوووما هیچ رقمه حال نمیکنیم . شوووما خیلی بدید ، شووووما اصن قشنگ نمینویسید که بهتون بگیم : وب قشنگی داری به منم سر بزن D:
حالا که خانوووم معلم من کامنت مورد علاقه تون رو گذاشتم بهم بیست بدین دیگه تو رو خدا .
از شوخی گذشته از چیزهایی که تو وبلاگت نوشتی تا حالا حس منفی پیدا نکردم و در اکثر موارد برام سادگیت و بیدار بودن کودک درونت لذت بخش بوده . امیدوارم یه روز خودت رو ببینم و این احساس قویتر بشه . ولی شووما این چند خط رو از ما نادیده بگیر . ما به خاطر آق آرش که داداشمونه اینا رو نوشتیم چون رومون نمیشد از همشیره اش بد بگیم ولی شووووما همون پاراگراف اول رو بچسب . P:
می 6, 2009 در t 3:29 ق.ظ
این خیلی خوبه که ماگاهی خودمون روازآئینه نگاه بقیه نگاه کنیم.بااین حرکتت کلی حال کردم……..
)))
اگه ازمن بپرسی میگم من مشکلی باشخصیت وکلآخودتوکه ندارم هیچ تازه خوشمم میادازت بدجوفقط آرتی جون اکثربچه هاهمین جواب ندادنت به تلفن و…روگفتن میشه خودت بگی چرا؟تاهمه ازسوء تفاهم درآن.چون ازدیدمن وقتی یکی وقت میذاره وبهت پیغام یازنگ میزنه حتمآکاری داره ووقتی تودفعات مختلف جوابی نمیگیره جداازمسئله نگران شدن و…ممکنه اینطوربرداشت کنه اونقدرحقیروناچیزشمرده شده که حتی حاضرنشدن براش وقت بذارن ویه جواب کوتاه درحد”خوبم اماالان نمیتونم جواب بدم” بهش بدن!!
———————–
آرتمیس: برای اینکه منو نزنی همین الان اینجا بگم که کللن یه پست در مورد همه ی اینها می نویسم الانه صبر کن تا ببینیم همه چی میگن بعدنش جواب می دم خب؟؟نزنی هاا
می 6, 2009 در t 4:03 ق.ظ
خب من که طبیعتا خیلی نمیشناسمت، ولی از همین وبلاگ و عکسهای توی فیس بوک و خوندن کامنت هایی که برای این و اون میزاری دستم اومده که یک: خیلی مهربونی و دو: عزت نفس، یا شاید هم اعتماد به نفست یه کم دستکاری و آچارکشی میخواد عزیزم- اوی اونجوری نگا نکن خودت گفتی خدا پیغمبری حرفمونو بزنیم- بعدم من کلا از شما خوشم اومد یه کم زیاد
) این آچار کشی یه که گفتی رو نفهمیدم یعنی سفته شلش کنیم یا شله سفتش کنیم.؟؟
——
آرتمیس:
می 6, 2009 در t 4:07 ق.ظ
ببین امیر آقا این گل گلاب رو که نمیدونم ولی من که چیزی از کامنت تو نفهمیدم
می 6, 2009 در t 4:19 ق.ظ
میدونی ، پیش اومده که من هم احساس مشابهی نسبت به بعضیا داشتم که (فلانی خیلی باد دماغه و…) و در کمال تعجب متوجه شدم که بجز اینکه حدود 80 % افراد فکر می کنن که من یه چیزی تو مایه های خنگ . عقب افتاده هستم، یه 20% هم هستن که فکر می کنن منم ( از خود راضی و متکبر) هستم. این احتمالا همش بر میگرده به اولین برخورد آدم به طرف مقابل . نکته اینجاس که تا اونجایی که به دوره دانشگاه (دوره ای که با ما همکلاس شدی) بر میگرده، یه عده بودن که ار قبل تورو میشناختن و تو با اونا حرفی برای گفتن داشتی (نمیگم دوست جونوجونی بودی)، اصراری هم نداشتی که با بقیه قاطی بشی ( به دلایل مختلف). من شاید جزء اون خوش شانسایی بودم که تونستم سیریش بشم…حالا…
به هر حال نظر من اینه که تو به حق انتخاب خودت در معاشرت با افراد عقیده داری و بهش احترام میذاری، نه اینکه بخوای به کسی توهین کنی ولی خب دلیلی هم نمیبینی که بر خلاف احساست چیزی رو نشون بدی ( در ایران به این میگن تکبر) و خب ممکنه که کسی که از تو خوشش اومده و دوس داره بیشتر بهت نزدیک بشه اینوحمل بر بی اعتنایی و متفرعن بودن بکنه…که مهم هم نیست. من هر چقدر هم که از یکی بدم بیاد در برخورد باهاش نمیتونم لبخند نزنم و تحویلش نگیرم( در ایران به این میگن ادب ولیبعدن میگن یارو گاگوله … ) عذابشم خودم می کشم. همین
می 6, 2009 در t 8:35 ق.ظ
تو مغرور و از خود راضی هستی ؟ تو ؟ خود تو ؟ جانم ؟؟؟
خب حالا که فکر می کنم می بینم کاملا درسته ، ای مغرور از خود راضی چرا در سال 88 خونه ی ما نیومدی هنوز ؟ چرا از اون صبحونه خوشمزه ها به من و آناهیتا و سولماز نمی دی آخه ؟ اصلا چه معنی داره آدم این قدر مغرور و از خود راضی باشه که من عاشیگیش بشم ، بعد نیاد منو بلل نکنه ماچ نده ؟؟؟ اه اه اه .. آدم مغرور از خود راضی بی ربط !! این جوری نبودی که با این امیر مغرور از خود راضی بی ربط بپری و اینا …
دهه .
اون وقت این خانوم اسلامی آدرس هم داره ؟ کار دارم باهاش .
)))نه قربونت برم من این خانوم حق داره حالا بعدن کللن می نویسم که چیه ماجرا… ولی راست میگیاا آخه خب منم خودم بغل قلمبه ی خونم اومده پایین… زودی می بینمت خب آخه نه که من خیلی زرنگم بذار دور خیز کنم تا یه ماه دیگه بیام ببینمت :دی ی…
————————–
آرتمیس: اووه اوه مهروش جون چقده عصبانی
آها در مورد صبونه که من پایه ام شما ها خودتون تعطیلاتش کردین خب…آخه همه تون همساده این هی دور هم اینا و خب من نیستم دیگه اونورا بدونم چه خبره که… بدویین بیاین خونه مون… خب؟
می 6, 2009 در t 8:50 ق.ظ
حالاکه حرف روکردن پیش اومدبذارمنم یه اعترافی بکنم شایدبرات جالب باشه….آشنایی من باتوبرمیگرده به ترم1دانشگاه که مدت کوتاهی تودانشگاه مابودی وشناخت وارتباط من باهات درحدسلام علیک هم دانشگاهی ودوست ِدوستم(مارال)بودنه بیشتر.روزی که نتیجه امتحان نیمه متمرکزاومدومن فهمیدم توهم قراره ازدانشگاه مابری بااینکه چندتااز دوستهای صمیمیترم وهمکلاسیهام هم داشتندمیرفتندامااونروزمن تودفترخاطراتم نوشتم : آرتمیس داره میره ودیگه نمیبینمش تاچهره معصوم ودوست داشتنی اش باعث آرامشم شود!!!! (دفترخاطراتم روهنوزدارم خواستی بهت نشون میدم ولی فقط همون صفحه نه بیشتر!;)
اگه ازم بپرسی چرااونروزاینونوشتی؟هنوزهم میگم واقعآنمیدونم چرااین حس روبه من دادی…. ازمن میشنوی خیلی خودت رو واسه دونستن حسهای آدمهانسبت به خودت اذیت نکن اگه همه آدمهاحس خوبی نسبت بهت داشته باشن دلیل خوب بودنت نمیشه وبرعکس مهم اینه که توواقعآواقعآحس خوبی نسبت به خودت داشته باشی
همین
می 6, 2009 در t 1:28 ب.ظ
ها شله کاکووو، در جهت عقربههای ساعت یه چرخش بده
ببین البته من واقعا خودت که میدونی خیلی نمیشناسمت اینی که میگم از روی همین اطلاعات سطحیه که ازت دارم خانمی
می 6, 2009 در t 2:35 ب.ظ
oonghadr keramatetoon ostad ziade ke …. na na na
oonghadr por az rorasti o sarrasti o … na na na
… chi begam az khebasat y ke
rastesh oonghadr bahali ke va oonghadr adam doset dare ke baazi vaght ha halesh bad mishe adam az dastet
می 7, 2009 در t 5:32 ق.ظ
آرتمیس جان از، از خود راضی بودن و اینها که بگذریم راست گفتی در کامنتت که بچه داری بهایتا پای خود خودته بعدشم عقب افتاده نمیشه خیالت راحت ما که در سی و دو سالگی این کاکل زری رو به دنیا آوردیم و تا حالا ش عقب به نظر نمیاد نگران نباش بعدشم اصلا جنت( به کسر جیم ) خیلی خوش فرم و حسابیه ولی بدون که اگر بچه ای داشته باشی باید شبی ده بار در میان سمفونی خر وپف آقا بیدار شی و بدونی آش کشک خالته
)))) اینه که این پروسه رو اضافه کن به اون سالها و اینا اینه که خدا وکیلی نسل مامانه خشکید رفت پی کارش
)))))) البته از طرف من …وگرنه که بقول غنچه که چند وخ پیش می گفت حالا عیب نداره تو بچه نداری من باهاش بازی کنم عوضش وختی مردی همه اموالت میرسه به من
))
——————————–
آرتمیس: آخه قربونت برم مساله اینه که شما قبلش ازدواج کرده بودی (قبل از بچه دار شدن و سی و دو سالگی ) اما در مورد من مامانم و فقها کللنه در این مورد که کسی پیدا بشه منو بگیره اختلاف نظر دارن
می 7, 2009 در t 12:52 ب.ظ
ای جااان… این غنچه رو من باهاس ببینم این بار که اومدم ایران!!!!
———————
آرتمیس: حالا گذشته از ای جااان در این موارد یه دور از جون هم می گن امیر خان …دهه ه
می 7, 2009 در t 9:24 ب.ظ
خودت روبا فکر دیگران تطبیق میدید!؟
———————–
آرتمیس: مسلما نه، آقای گلپایگانی عزیز
می 8, 2009 در t 6:55 ق.ظ
بابا جون تو که انقدر حسساس نبودی (حال کردی حسساس رو به سبک خودت نوشتم؟)