…امشب فهمیدم واقعن غمگین هستم…الان مدتیه هیچ هیجانی در خودم احساس نمی کنم…نه خشم نه شادی، امروز فهمیدم که خیلی خیلی عمیق غمگینم…شاید هم یه خشم فروخورده س… بهرحال همین که فهمیدم خودش کللی خوبه لابد.
…باید برم دکتر؛زود.
…امشب فهمیدم واقعن غمگین هستم…الان مدتیه هیچ هیجانی در خودم احساس نمی کنم…نه خشم نه شادی، امروز فهمیدم که خیلی خیلی عمیق غمگینم…شاید هم یه خشم فروخورده س… بهرحال همین که فهمیدم خودش کللی خوبه لابد.
…باید برم دکتر؛زود.
ژوئن 2, 2009 در t 4:30 ق.ظ
آرتی خانم، وقتی اینو خوندم هم خیلی ناراحت شدم هم خیلی خوشحال. ناراحت از اینکه اینقدر عمیق غمگینیتو حس کردی، خوشحال از اینکه خلاصه روزی شده که فهمیدی مشکل از کجاست و میتونی بری درستش کنی
ژوئن 2, 2009 در t 6:33 ق.ظ
خوبه که فهمیدی فقط بهتره بدونی ازچیه…..اگه دلیلش یه عامل بیرونیه مثلآکسی یاچیزی غمگینت میکنه بایدحذف یاتغییرپیداکنه تاحالت خوب بشه امااگه بیرون شرایط نرمال واکی هست وبازتوحس خوبی نداری توصیه میکنم یه توجهی به دخترکوچولوی رهاشده درونت بده فکرنمیکنی تازه گیهاخیلی بهش بی توجهی کردی؟یه کم لوسش کن وبه حرفش گوش کن ببین چی میخوادوحرف حسابش چیه معمولآیه دلخوری کوچولوباعث این همه قاط زدن میشه….درسته که دکترهاکلی درس خوندن تابه ماتوحل مشکلاتمون کمک کنن اماهیچ دکتری بهترازخودت نمیتونه به خودت کمک کنه
آرتی آخ اگه بدونی یه دفعه چقدراین دخترنق نقوی درونم ازاین ولگردیهای کرکرخنده ای خواست;)
ژوئن 2, 2009 در t 5:12 ب.ظ
سلام آرتی جان اگه اینی که گفتی خوبه پس هر وقت تونستی یه خبری از احوالت به ما بده بیخبریم ازت…. (:
راستی خوب باشی
ژوئن 2, 2009 در t 9:04 ب.ظ
سلام . من پشت کوهیم . وبلاگتو از سر تا انتها خوندم . کل ارشیوت رو . دغدغه هات رو حس کردم و حالا واقعا احساس می کنم می شناسمت . خوش حالم که یک وبلاگ خوب دیگه به لیست وب لاگ های مورد علاقه ام اضافه شد . ممنون
——————————————–
آرتمیس: من هم از شما ممنونم….لطف دارید
ژوئن 2, 2009 در t 9:13 ب.ظ
کاش با دکتر رفتن همه چیز خوب می شد .
می دونی . این جور وقت ها فقط یک هم زبون دوای درده . کسی که بشه باهاش حرف نزنی و اون نگفته دردت رو بفهمه . کاش بود………
ژوئن 2, 2009 در t 9:37 ب.ظ
راستی لینکت کردم با اسم من هستم همین . . درسته یا اسم رو عوض کنم ؟
———————————–
آرتمیس: مرسی…البته یه نکته ی کوچیک داره اون هم اینکه اون سه تا!!نقطه قبل از همین میاد، مرسی باز هم
ژوئن 3, 2009 در t 5:51 ق.ظ
بی هوا اومدم و دیدم. سال ها، بیست سال یا بیشتر، از خواندن صد سال تنهایی ام میگذره، ولی با دیدن جمله سر در خونه مجازیت دوباره پرت شده به قدیم. فکر نمی کردم یادم مونده باشه نام یکی از آخرین بازماندگان خانواده بوئندیا رو. بگذریم. واسه اون حس غریب، دکتر رفتن دردی رو دوا نمیکنه. خودش باید رد بشه. اگه رد بشه…
ژوئن 3, 2009 در t 10:32 ق.ظ
دکتر مال اسهاله تازه اگر طول بکشه وگرنه برای اسهال ساده هم کسی دکتر نمیره
غمگین شدنم اسهال روحه باید کاری کنی که دوست داری تا شاد بشی مثلا یک ورزش درست حسابی (خیس عرق) یا خوردن چیزهای خوشمزه تا خرخره (گوربابای ترازو)
مثلا میدونی چینی ها چطوری اسهال و با سیب کال و کوچک مداوا می کنند؟
سیبو درسته می خورندمی ره راهو بند میاره راحت
ژوئن 13, 2009 در t 5:54 ب.ظ
آرتی صدامونوکه توفیس بوک خفه کردن اقلآبیااینجابنویس این بلاگفای لعنتی هم بازنمیشه موبایل بی بی سی،سایتهاهمه قطعن…..ایران عین گربه ای شده که انداختنش توگونی درشوبستن:(