
سکوت بزرگ سبز-راهپیمایی از میدان امام حسین تا آزادی برای اعتراض به تقلب در انتخابات
…شبها از خوابیدن و خواب دیدن می ترسم. خوابی که مرتب تکرارمی شود. خواب می بینم که نوزاد مرده ام را در آغوش گرفته ام و پای برهنه در جاده ای خاکی از رهگذران کمک می خواهم. آنها مرا می بینند و می خندند و لپهای کبود و سرد بچه ام را می کشند و برایش شکلک در می آورند و می گذرند. من فریاد می کشم و تن لخت و بی جانش را هی به این سو و آن سو می کشم اما کسی باورم نمی کند. خواب می بینم که پاهای برهنه ام را موشها جویده اند وو استخوان از زیر گوشتهایش پیداست ولی کسی باورم نمی کند. توی خواب می ترسم از آدمهایی که می گذرند و زخمهای من و بچه ام را نمی بینند، می ترسم از خنده های ترسناکشان. بعد می بینم که زیاد می شویم و راه خاکی پرپر از آدمهایی می شود که مثله شده و تکه تکه شده اند ولی هنوز زنده اند و راه می روند. رهگذران می گذرند و ما را نمی بینند. ما حالمان از بوی گند گوشت های گندیده مان و عفونت چرکی زخمهای همدیگر بهم می خورد ولی آنها می خندند و به ما می گویند که هیچ کس باورتان نخواهد کرد… بعد ما با هم فریاد می زنیم اما صدایی از گلویمان در نمی آید و من بر می گردم و پشت سرم همه ی راه خاکی میان کوه را می بینم که پر از آدمهای خون آلود و زخم خورده ایست که کسی نمی بیندشان؛ این کابوس مرا از خوابیدن می ترساند. می ترسم که هی دوباره و دوباره کودک مرده ام و زخمهای عفونت گرفته ام را نشان آدمهایی بدهم که نه تنها کمکم نمی کنند، مسخره ام می کنند و دروغگو صدایم می زنند و به من می خندند. من از کابوسی که در آن کسی به زخمهای ما بخندد می ترسم. من از این که ایران خیلی وقت است که دیگرسرای امید نیست می ترسم…
من واقعا ترسیده ام، باورم کنید.

همه ی آدمهای واقعی که دیروز دیدم.همه زنده و گرم بودند و حرکت می کردند، باور کنید
-

این عکس یک دختر زیر هجده سال و آرایش کرده و بی حجاب و اراذل و اوباش است، لابد!!
-

باهم حرف می زدند، نه انتظار پذیرفته شدن داشتند و نه با فریاد می خواستند نظرشان را بر فرق سر دیگری بکوبند، به خدا!
ژوئن 16, 2009 در t 6:09 ب.ظ
darin saraye bi kasi…
manam kheili mitarsam, kheili negaranam. zendegim vaghean mokhtal shode
lanat…
ژوئن 16, 2009 در t 7:26 ب.ظ
همه چی درست میشه هر کابوسی آخرش روشنایی روزه .منم ترسیدم ،هممون ترسیدیم ولی می دونم درست میشه یعنی باید درست شه.
ژوئن 17, 2009 در t 6:51 ق.ظ
natars bejang
ژوئن 17, 2009 در t 9:37 ق.ظ
چه رویایی!!؟ واقعا راست میگی چیزی که منو آزار میده اینکه دارم میفهمم که تو اینهمه سال چه بلایی سرم اومده… واقعا با ما چه کردند؟