نگاه خیره مانده ی دخترک را دیدید؟ نفسهای رفته ی بقیه را چطور؟ این همه خون ریخته شده بر زمین را دیدید؟… شرم ندارید؟ هم با قاتلان هستم و هم با تحریمی هایی که همچنان با وقاحت مزخرف می بافند. از هر دو دسته به یک اندازه متنفرم، درست به یک اندازه!
پی نوشت: مهروش کامنتهات تو وردپرس جفنگ شناخته میشه، جفنگیاتت رو تو همون آینه ی خودت بنویس،بلند بلند هم داد بزن و بنویس …کامنتهاتو تایید نمی کنم
برای “آینه “هم وبلاگش رو لینک کن …مرسی بوس
پی نوشت: مهروش کامنتهات تو وردپرس جفنگ شناخته میشه، جفنگیاتت رو تو همون آینه ی خودت بنویس،بلند بلند هم داد بزن و بنویس …کامنتهاتو تایید نمی کنم
ژوئن 22, 2009 در t 7:17 ب.ظ
گاهی واژهها گم می شوند، انگار که خط خطی میشوند، ورم میکنند و میترکند و پخش زمین میشوند، اینجور وقتها بهتر است چیزی ننویسی، فقط نگاه کنی! دستم مدتیست خفه شده اما چشمهایم پرکارتر شدهاند، نوشتنم نیست اما دیدنم هست، خب… پس کاری را میکنم که میشود کرد.
با وجود این مینگارم ولی کسی نیست که بخواندم و بداند تا چه اندازه دردمندم، به “تازهترین طعم” من نیز که این روزها طعم خون گرفته سر بزنید.
ژوئن 29, 2009 در t 10:09 ق.ظ
دلم گرفته . کاش این طور نمی شد . کاش دوستان هم رو ترک نمی کردند . کاش پشتی بانیشون رو از هم دریغ نمی کردند . هیچ کدوم از ما نظرات یک سان نداریم . این ایا دلیل بر جدایی و این همه تلخیه . آرتمیس عزیز . دلم گرفته . دلم از این همه تلخی گرفته ….
————-
آرتمیس: دلت نگیره دوست نادیده… بعضی موقع ها با آدمهایی تو زندگیت برخورد می کنی… شاید هم چند بار ببینیشون خب؟صرفا به این دلیل که حالا آشنا و یا دوست چند تا از دوستهات هستند خب؟ این دوستی که شما می گی صرفن دیدن در چند مهمانی بود و از جمله ی خونه ی پدری خودم … من اسمش رو دوستی نمی گذارم که خراب بشه و یا از بین بره …من خوشحالم که با کسی که راز دیگران رو با بد طینتی براحتی می تونه عمومی کنه دیگه برخورد هم نکنم…خوشبختانه حتتا اتفاقی هم برخورد نمی کنم…بله با شما موافقم دوست شما دوستهای خوبی رو از دست داد اما من جز اونها نبودم .هیچ وقت دوست من نبود. اشتباه نکن… در ضمن مراقب هم باش اگر یکروزی نظرش با تو یک سان نبود رازی مگویی پیشش نداشته باشی دوست من! این هم ادای دین من به تو که دلپاک و نگرانی