در شهر من قدبلندی جرم است. سرو قامتان دیار من مجبورند گردن فرو آرند یا بر زمین بنشینند تا کوتاه قامتان زبان دراز مذبوحانه گردن فرا کشند و عقده های حقارت خویش را فرو نشانند.
ما دچار فرومایگانی هستیم که با انداختن باد به غبغب و بلغور کردن واژگانی که معنایش را نمی فهمند فضل می فروشند و دانش را به سخره می گیرند.
ما گرفتار آواز انکر کلاغانی هستیم که چهچه بلبل را تقلید می کنند.
ما اسیر کوتاه دستانی هستیم که چماق کریه شان را بر فراز می کنند تا گمان برند دستی بالاتر دارند.
ما به مصیبت دروغ بافی کودکانه سفیهانی گرفتار آمده ایم که به واقعیت تازیانه می زنند تا به شکل بافته های آنان درآید.
ما ناگزیریم مظلومانه بشنویم و دم بر نیاوریم لاف زنی های حقیرانی را که باور دارند مجسمه شگفتی ها هستند.
ما مبتلا شده ایم به ذلیلانی که فخر فروشی خود را دلیل عزتمندی خویش می دانند، خودشیفتگانی که هر دم خود را می ستایند و گمان می برند که فرشتگان عرش هم آن ها را می ستایند و کریه سیرتانی که گمان می برند محبوب عالم و آدمند …
پی نوشت: این بخشی از نوشته ی آقای شیرزاد در وبلاگشون سپیداران هست… نوشته توصیفی بر اکنون جامه و ما است، خب من هم این بخشش را برای امروز خودم می آورم.می شود نوشته ای برای من و ما که گرفتار آمده ایم و ناگزیریم… .
پی نوشت دوم: در ابران اینترنت ما نفتی است ببخشید که برای رعایت حقوق نویسنده اینطوری مجبورم لینک را بگذارم به شیوه ی ماقبل تاریخ
http://shirzad.ir/2009/06/post_147.html
ژوئن 25, 2009 در t 5:31 ق.ظ
اینترنت ما “آفتابه نشان”تر شده!
اما حالا همه ماها که تحقیر شدیم یه نقطه مشترک داریم.
ژوئن 26, 2009 در t 8:15 ب.ظ
همین که می نویسی یعنی اینکه هستی هنوز، و همین که هستی کمی حالم را بهتر می کند…
——————–
آرتمیس: نمی تونم تلفنتو بگیرم. گندش بزنن… مرسی که هستی و ممنون که رفیقی.