همیشه مثل هم فکر می کردیم.بدی ماجرا این بود که آخر قصه رو دلم نمی خواست مثل من تعریف کنه، اصلن دلم نمی خواست. حتتا ثبتش هم کرد، بی لحظه ای تردید.
…
قصه ی ما به سر رسید
غلاغه به خونه ش نرسید
…برم برای کلاغه گریه کنم.
…
*تا بعدنهای دور که سکوتم تموم شه، نمی نویسم!خداحافظ
جولای 1, 2009 در t 12:42 ب.ظ
چرا دخترک؟ چرا تمومش کردین؟
دوست داشتم رابطه تون رو.. خیلی زیاد دوست داشتم.. هردوتون رو می خونم همیشه و همیشه دوست داشتم رابطه تون رو..
ای بابا..
من نمی دونم چی شد و چرا تموم شد.. ولی یک چیزی رو می دونم.. این جور رابطه ها کم بیدا می شوند.. ارزون از دستش نده.
مواظب خودت باش دخترک..
————————
آرتمیس: … .مرسی که به فکری.ممنون
جولای 1, 2009 در t 1:13 ب.ظ
کدوم قصه را میگی ؟
نگو که نا امید شدی از همه چیز !
من که وبلاگم را مدتها است بی خداحافظی تعطیل کردم
از شدت نا امیدی
اما امیدم تو و وبلاگت و نثر قشنگت بود
————-
آرتمیس:لطف داری به من…نه ناامیدی کار ما نیست.تو هم هروقت خستگیت در رفت بلند شو و راه بیفت، نا امیدی چیزیه که می خوان و دیکته می کنن تو گوشمون …هرگز!
جولای 3, 2009 در t 7:38 ب.ظ
رفتی خانوم ؟ ولی برمی گردی . آره . دورت می گردم که برمی گردی . اونقدر دورت می گردم دورت می گردم که سرگیجه بگیرم . تو هم نمی خوای که من سرگیجه بگیرم . بابا دوسم داری دیگه . دوست دارم بانو . دوسم داری بانو …………
نمی دونم رفتنت به همون دلیلیه که من رفتم ؟
یا نه ؟
کاش برگردی .
من حاضرم سر گیجه بگیرم …….
——————–
آرتمیس:مهربونی…مرسی عزیزم.خیلی مهربونی
جولای 4, 2009 در t 10:13 ق.ظ
یعنی این به اون ربط داره؟ من فکر می کردم که منظورت تمام شدن جنبش بود
————–
آرتمیس: جنبش که تازه شروع شده عابد جان