قصه مون تموم شد. من شدم آدم بده ی داستان که جا واسه خوبیها و خوشیها باز بشه؛ قصه مون اگه آدم بده نداشته باشه و اگه همه ی اون دو تا آدمش به یه اندازه حق داشته باشن که دیگه به درد خوندن نمی خوره که …نمیشه قصه ی پر غصه که، پس من اول دفتر نارنجی قصه مونو برداشتم و یارکشی کردم و آدم بده رو من بازی کردم،تا قصه ی ما قصه ی بی غصه ی ما بشه این که شد این که فصل آخرش رو خوندین شاید…اصن اول قصه هم یکی بود یکی نبوده مگه نه!؟؟ بالاخره یکی نبود، همون که نبود بعدنا قصه رو گفت… من شدم همون که نبود، همون که نیست، همون که کم آورد و رفیق نیمه راه شد… حق با همه ی شماهایی است که قصه رو تعریف می کنین.
خب من هنوز دلم برای کلاغی می سوزه که هیچ وقت به خونه ش نرسید…کلاغ سیاهی که نه آواز خوشی داشت نه رنگ زیبایی به پرهاش که کسی نگران رسیدن یا نرسیدنش باشه. راستی هیچ وقت نگران کلاغه شدین؟فکر کردین یه شب برداریم ببریم هرجور شده تا خود صبح هم که شده کلاغه رو بذاریم دم خونه ش و واسسیم تا مطمئن شیم که حتمی میره تو خونه و بعد بیایم بخوابیم…بیاین امشب نذاریم کلاغه نرسه به خونه ش.
جولای 5, 2009 در t 12:09 ب.ظ
تو باش، هركدوم خواستي باش، اصن آدم بده باش، فقط باش! هرچند كه كيف كرده بودم از «ببين» گفتنت، هرچند كه دلم خوش شده بود و روحيه م خوب بود ازين احساس قدرت، ولي «هميني» كه هستي ام باشي خوبه، مام قول ميديم ازين به بعد بيشتر هواي كلاغا رو داشته باشيم هرچند كه به نظرم نگراني ما درديو دوا نميكنه چون مام خونشونو بلت نيسيم ميگن بايست ياد بگيريمكه با وجود خطر هميشه اميد داشته باشيم و اعتماد، كه خب سخته، من هنو ياد نگرفتم
————————
آرتمیس:ببین شو برگردوندم محض خاطر گل روی تو
جولای 5, 2009 در t 12:20 ب.ظ
دلیلی نداره هر قصه ای یه آدم بده داشته باشه…. قصه ای که شب واسه بچه ها تعریف میکنند خیلی فرق میکنه با قصهء زندگی آدمها.. در ضمن رفیق واقعی که تو باشی، هیچوقت رفیق نیمه راه نیست که کلاً این واژه ها رو ساختند تا ما رو بذارند سر کار… راجع به کلاغه اما چیزی نمیگم؛ ولی یادمه که دخترک حتا کلاغها رو هم دوست داشت و دوست داره،… چون دخترک مهربون تر از اونیه که هرکسی بتونه تصورش رو هم بکنه.
جولای 5, 2009 در t 8:41 ب.ظ
دلم سوخت . چرا من هیچ وقت هیچ وقت کلاغا رو نمی دیدم ؟ چرا . قول می دم از حالا برای هر کلاغی کهنتونم به خونش برسونم گریه کنم . قول می دم …
جولای 5, 2009 در t 8:42 ب.ظ
دلم سوخت . چرا من هیچ وقت هیچ وقت کلاغا رو نمی دیدم ؟ چرا ؟ قول می دم از حالا برای هر کلاغی که نتونم به خونش برسونم گریه کنم . قول می دم …
جولای 8, 2009 در t 9:29 ق.ظ
خیلی حرفها هست…..