
پرسیده بود چرا این را کشیده ام؟از بین هشت تا تصویر این یکی نظرش رو جلب کرده بود…خوشش آمده بود،می گفت درهم و شلوغ شده اند.خب حکایت این روزهای من و ماست لابد نباید هم غیر از این باشه…جواب ندادم، اینجا می نویسم که بخواند:
این تصویر تمام فرشتگان سبزی است که در خاک ایران خوابیده اند.لاله های سرنگون را در میان سینه اش گذاشتم که نشان ایران باشد و تا همیشه، برای بیگناهیشان اشک بریزند …راستی لاله های سرنگون چند صد سال است که اینجور سرافکنده و گریان در خاک سرزمین من می رویند؟چند هزارسال شاید؟؟…
بی خبرند که دستهای سبز را در خاک کرده اند …بی خبر از جوانه های فردا؛یعنی چه همه بیخبر!چه همه…
جولای 5, 2009 در t 8:46 ب.ظ
بی خبر نیستن . می بینن . همه چیز رو . منتظرن . منتظر ما . ما به جای اون ها دستامون رو سر هامون رو بالا می گیریم .
جولای 6, 2009 در t 8:08 ق.ظ
مدتهاست دلم می خواست نقاشی بلد بودم تا آنچه در ذهن دارم پیاده کنم. قدر این موهبتی را که داری بدان.
جولای 6, 2009 در t 9:23 ق.ظ
آرتمیس عزیزم، این زیباترین توصیف بود. توی تک تک ضربه قلمهای تو اشک هاتو دیدمو باریدم ،من هم این روزها قلم میزنم واشک میریزم،مثل تو ، مثل همهٔ همسفرهای این کوچ غم انگیز…نقش میزنیم، مینویسیم، میباریم، میباریم، میباریم…تا زمینهای این سرزمین از نو سبز شود ، و کشاورزان دوباره گندم بکارند….
جولای 6, 2009 در t 12:11 ب.ظ
کلی تصویرسازی خواهی کرد. کلی به قول کسروی برای شهیدان گمنام و بیشکوه. این بیشکوه هم البته از منظر عادت جمعی تعریف شکوه گفته شده. عالیه.
جولای 8, 2009 در t 9:20 ق.ظ
تصویر زیباست مثل همه کارهای تو
و مفهوم پذیرفتنی
و زیباتر از همه امید و قدرت
کشتن آدمها سخت نیست اما امید….
جولای 8, 2009 در t 4:19 ب.ظ
لاله های ما غمگین و گریان شاید، اما سرافکنده، هرگز.
جولای 8, 2009 در t 6:42 ب.ظ
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم