این روزها

By Remedios

1. نوشتن این روزها هر روز می آیدم ها ا و گواهش هم نوشته های تاریخ مصرف گذشته ام در آرشیو این لپ تاپ کوفتی و همینجای وردپرس اما خب انتشارش می موند تا ببینیم غر و غمزه ی مخابرات ایران چه فرمان می ده و کرشمه ی این چیز شکن تا کجا می ره… وقتی هم اینها همه جور می شه حال من رفته خب دیگه …لابد.

2. کللن علما بر این باورند که هرچیزی را که زیاد به آن بپردازی عادی می شه و تو بیخیال و یا برخی هم می گن عادتت می شه…وخ چرا این دلتنگی ِ بی پیر از این قاعده پیروی نمی کند لامذهب؟؟

3.خدا پدر این رئیس جمهورمان را بیامرزد که رنگ سبز رو به پالت زندگی من اضافه کرد، بس که بیچاره مهجور مونده بود و تیوپش همچین پرو پیمون و دست نخورده…. راستی این کد ِ رو من کجای این وردپرس بذارم فونتهام هم سبز شه اونوخ؟<font color =’#5aa64c’>matne post</font>

4. مخالف سرسخت کتاب پاره کنی و سوزی و جردادن و این حرفهام. می گم که نباید به دام همون تفکری بیفتیم که آن وری ها و رئیس جمهورشان دارند که اونوخ چه فرقی داریم خب؟ اما خود فرهاد جعفری بدجور روی اعصاب می رود.خود خودش.

5. آشنایی می پرسید تکلیفت رو معلوم کن ببین آدم سیاسی هستی یا نه؟…جوابش دادم سوال سختی می کنی در جایی که بخاطر ایفای طبیعی ترین و بدیهی ترین حقوق شهروندی! کشته می دیم معلومه که نفس کشیدن هم عمل سیاسی محسوب می شه لابد، اینجوریه که همچین مختار نیستیم در تعین تکلیف…بماند که اصلن آدم این حرفها هم نیستم گفته باشم.

6. خیلی وقت است که از نمادهای مذهبی لذتی نبرده ام.تتمه اش بر می گرده به همون دوران دبیرستان و دیوانه بازیهای همان موقع اش…اما بی انصافیه که نگم این الله اکبر هاتون بدجور می چسبد هر شب(لابد همین روزها “الله اکبر” هم چیزتِر می شود یه معادلی برایش پیدا کنیم زودتر…ها؟؟)

7…. این مورد رو یادم رف چی می خواستم بگم.

8. تمام دق و دلم رو سر گودر خالی می کنم با مارک آل از رید… یعنی هی می رم و هی می زنم و سوت و کورش می کنم و می آم …چه کنم؟امپراتور گودرم خودمم خب… بماند که این زرت و زرت شر کردن با یک جمله و اینها همانجا کامنت گذاشتن می چسبه خیلی ها… خواستید بیایید همساده شویم در شرد آیتمزهامان…یکجور همچین خصوصی تری است که می چسبد.

9. درباره ی الی رو  دیدم.

10. دلم برای خیلی ها که می دونم اینجا رو می خونن  و اونایی هم که نمی خونن تنگ شده اما می دانید که بیشتر وختها حرف زدنم نمی آد اما دلتنگ و دلنگرانتون هستم . خوب باشید بیزحمت. آق مهبد و یاخشی عزیزم و شهاب خان بخصوص. بخوام ردیف کنم اسمهاتونو خودش دو سه پست می شه همچین طولانی.

11. رنگ روی رنگ می گذارم و نقاشی می کنم این روزها…

12. تابستان اومد. الان بیست روز هم گذشته؛ چه برنامه هایی داشتم و چه آرزوها و تصویرها نقش کرده بودم براش… حالا دیگه حتتا دلم برای هندوانه و گیلاس وآبتنی و لباسهای خنک و رنگی رنگی هم نمی ره. . .  . . . تابستان بیخودی اومد می دونستم می گفتم نیاد.

13. …دلم گرفت بقیه اش بماند برای دفعه ی بعد، لابد.

پی نوشت: در مورد شماره چهار این کامنت رو از عابد بخونید.موافقم کاملا باهاش —>

در مورد…شماره اش یادم رفت. همون جایی که درباره این نویسنده متوهمه نوشتی. خواستم بگم که این آدم رو باید بایکوتش کرد. تا اونجایی که من چند بار بلاگش رو دیدم تمام توجه اش به اینه که چقدر دیده می شه…یادمه سال ها پیش ما همین کار رو با سعید زیباکلام کردیم. دادش صادق. این استاد تازه از انگلستان برگشته که همیشه قوطی قهوه اش تو کیف انگلیسی اش بود چنان طرفدار پرو پا قرص بسیج و بنیادگرایی اسلامی شده بود که نگو و نپرس..اول بچه ها شروع کردن باهاش بحث جدی کنن، بعد خواستن مطلب بنویسن تو روزنامه نقدش کنن..من از همون اول معتقد بودم این آدم باید بایکوت شه. اونم خیلی ساده، با بی تفاوتی. بدون اینکه هیچ موضع جدی علیه اش گرفته شه. چون زیباکلام بدش هم نمی امد مسئله ساز شه، مردم سر افکارش باهم جر و بحث کنن…زد و گرفت و خیلی غیرعامدانه ما زیباکلام رو بایکوتش کردیم. باورت نمی شه فراموش شد. حل شد، تحلیل رفت. اصلا انگار نه انگار که وجود داشته.. این اواخر تو گروه می دیدمش فقط یه مشت بچه بسیجی از دانشگاه امام صادق می امدن با چفیه دور گردن ازش سوال می پرسیدن..تو این حالت نگاهش می کردم و چون آشنایی قدیمی باهم داشتیم می دیدم چطور نگاه خودش رو می دزده.بذاریم هرکسی مخاطب هایی خودش رو پیدا کنه..
شاید ادبیات معاصر ایران در مقایسه با ادبیات کلاسیک خیلی پروزن نباشه. ولی همون چهارت تنه درختی که توش هستن اینقدر تنومند هستن که یه موج سوار و گلدان مصنوعی ذاتا نمی تونه بهشون تعلق داشته باشه…

13 پاسخ به “این روزها”

  1. من و دلنوشته هام می گوید:

    واي كه عاشق اين بودم كه نقاشي بلد بودم همه دلتنگي ها مو خالي مكيردم خوش بحالت

  2. m می گوید:

    سلام
    تاحالا نظر نداده بودم ولی‌ امروز نشستم اینجا رو خوندم کلی‌ دوسش داشتم یک جاهأیش خندیدم و برای کلاغه بغض کردم و نمیدونم چرا با اینکه ندیدمت دوست دارم و دوست دارم بهات دوست باشم مواظب خودت باش زندگی‌ کلی‌ پستی بلندی داره و تو هنوز اول راهی‌ .امید ورم منو دوست خودت بدونی.
    به خدا میسپارمت

  3. nazanin می گوید:

    سلام…
    در مورد بند 4 خوندی من باهاش چی کار کردم؟! در زباله دان اینجا یا داره بازیافت می شه یا گداها دارن ازش به عنوان دستمال توالت استفاده می کنن

  4. آیدین می گوید:

    ما هم بهم چنین

  5. مهبد می گوید:

    خوبه که نقاشی میکنی، یکی توی وبلاگم گفته “تنبل شدی”، یکی دیگه گفته ” این تنبلی جسمی نیس، تنبلی روحیه” . نمیدونم تنبلی جسمیه یا روحی…هرچی که هست خیلی چرنده…

  6. امیر می گوید:

    واقعاً تابستون مزخرفی بود تا اینجاش….

  7. dordaneh می گوید:

    manam harf zadanam nemiad khoobi in wordpress ine ke mifahmi kia oomadan khoondan vaali harfeshoon nayoomade

  8. پشت کوهی می گوید:

    این سیزده تایی حسابی چسبید . راستش من روزی هزار بار آرزو می کنم صبح که از خواب پا می شم تابستون تموم شده باشه . همین جوری یه هو . برم یه پست ازش بذارم . دل من هم گرفت . همین جوری . یه هو ………

  9. بیگانه می گوید:

    قلم زیبایی داری.لینکت را اضافه کردم

  10. بیگانه می گوید:

    قلم زیبایی داری.لینکت رو اضافه کردم

  11. پويا می گوید:

    كاش گفته بودي نياد

  12. عابد می گوید:

    در مورد…شماره اش یادم رفت. همون جایی که درباره این نویسنده متوهمه نوشتی. خواستم بگم که این آدم رو باید بایکوتش کرد. تا اونجایی که من چند بار بلاگش رو دیدم تمام توجه اش به اینه که چقدر دیده می شه…یادمه سال ها پیش ما همین کار رو با سعید زیباکلام کردیم. دادش صادق. این استاد تازه از انگلستان برگشته که همیشه قوطی قهوه اش تو کیف انگلیسی اش بود چنان طرفدار پرو پا قرص بسیج و بنیادگرایی اسلامی شده بود که نگو و نپرس..اول بچه ها شروع کردن باهاش بحث جدی کنن، بعد خواستن مطلب بنویسن تو روزنامه نقدش کنن..من از همون اول معتقد بودم این آدم باید بایکوت شه. اونم خیلی ساده، با بی تفاوتی. بدون اینکه هیچ موضع جدی علیه اش گرفته شه. چون زیباکلام بدش هم نمی امد مسئله ساز شه، مردم سر افکارش باهم جر و بحث کنن…زد و گرفت و خیلی غیرعامدانه ما زیباکلام رو بایکوتش کردیم. باورت نمی شه فراموش شد. حل شد، تحلیل رفت. اصلا انگار نه انگار که وجود داشته.. این اواخر تو گروه می دیدمش فقط یه مشت بچه بسیجی از دانشگاه امام صادق می امدن با چفیه دور گردن ازش سوال می پرسیدن..تو این حالت نگاهش می کردم و چون آشنایی قدیمی باهم داشتیم می دیدم چطور نگاه خودش رو می دزده.بذاریم هرکسی مخاطب هایی خودش رو پیدا کنه..
    شاید ادبیات معاصر ایران در مقایسه با ادبیات کلاسیک خیلی پروزن نباشه. ولی همون چهارت تنه درختی که توش هستن اینقدر تنومند هستن که یه موج سوار و گلدان مصنوعی ذاتا نمی تونه بهشون تعلق داشته باشه…

  13. گیل بانو می گوید:

    تا اینجاش که تابستون وحشتناکی بود. حالم داره بهم میخوره دیگه

پاسخ دهید