از این سردردهای بی پیر

By Remedios

صبحی ایمیلها رو که باز کردم، خبر کشته شدن یه بچه ی نوزده ساله زیر شکنجه توی اوین رو دیدم. یه چیزی مثل پتک انگار خورد تو سرم و سرم درد گرفت تا همین الان که هشت شب به ضرب بروفن و آسپرین هنوز هم خوب نشده و برعکس انگار پتکه روغنکاری شده باشه دیگه روون و مرتب هی می خوره تو شقیقه هام؛ دامب دامب دامب… وخ برداشته زنگ می زنه که چطوری؟می گم خوبم. می گه چاخان یا راست؟ می خندم، از آن خنده های احمقانه ی این وختهام که مثلن من هیچچیم نیست ارواح بابام!… می گم نه سرم درد می کنه. می پرسه عللت داره؟، همچین هول هولی می گم نه! که برداره پشت بندش تندی بگه یا داره و نمی خوای بگی؟؟باز یه خنده ی احمقانه می کنم و هیچچی نمی گم… بعدنش برمیداره زنگ می زنه که وبلاگت چیزتر شده با پارس آن لاین نمی شه دیدش … اولین باره که خوشحال شدم کسی نمی تونه اینجا رو بخونه و من دارم می نویسم. می توانم بنویسم بدون اینکه بترسم که نگران کرده باشم کسی رو، و امیدوار باشم که این خبرها را نبیند تا بچه اش بیرون نیامده(خیال خامی است اما امیدواری احمقانه ای دارم همیشه، از همین دست امیدواریها که می بینید)، سالم و سرحال مثل همون قدیما که پیشمون می اومد و  چشمهاش برق شیطنت و بازیگوشی داشت…آخ آخ خ … یاد پسربچه ی توی اوین می افتم و بغضم می گیره …نمی دونم واسه کدومشون دارم گریه می کنم اونی که هنوز تو زندانه یا اون یکی که… {…} … .*

* حتتا دلم نمیاد این واژه رو تایپ کنم.

پی نوشت: جایی دیگر خبر می دهند که بچه جز کشته شدگان همان شنبه 30 خرداد است و بر اثر شکنجه فوت نکرده بلکه گلوله خورده و جسدش حالا تحویل خانواده اش شده… … ای واای ای واای!! تو رو خدا یکی بیاد کلل خبررو تکذیب کنه…اصلن یک نفر پیدابشه بگه همه ی اینها دروغ بوده … ندا رو بیاره و بقیه رو بیاره بگه همه شون دروغ محض بوده  و این اتفاقها نیفتاده… اینها همه گریم بوده و بازی… تو رو خداا…تو رو خدا یکی بیاد بگه همه ی اینها یه فیلم ترسناک احمقانه است که تموم میشه الان… … . .. هنوز سرم درد می کنه!هنوز…

5 نظر to “از این سردردهای بی پیر”

  1. m می گوید:

    باهات موافقم درد ناک بود زیاد. از صبح دارم میگم آخه خدا مگه هروز بهت نمیگم این جونا رو سپردم به تو پس چرا مواظبشون نیستی‌ آخه حالا مامانش چیکار می‌کنه طفلی وای دلم داره میترکه همش میگم کاش بترکه من راحت شم مردم من تو این چند وقت انقدر قورت دادم و گریه نکردم انگار سنگ گیر کرده چی‌ بگم گفتم میام یک چی‌ میگم آرومت می‌کنم ولی‌ درد دل کردم امید ورم خبشی خانمی زود.مواظب دل مهربونت باش

  2. پریا می گوید:

    کاش یکی بیاد بگه همش یه کابوس بلند بوده ومیشه از خواب پاشد .کاش یکی بیاد بگه همش یه شوخی دردناک بوده واسه عذاب دادن ما.کاشششششششششششششششش

  3. پشت کوهی می گوید:

    آخ باز هم …. همش دارم فرار می کنم . از هر حرف و خبری . نمی خوام چیزی بدونم . نمی دونم چه کنم . واقعا من هم دلم می خواست همه ی این ها خواب باشه . دیگه نمی تونم تحمل کنم .

  4. آ / ف می گوید:

    هیچ چیش خواب نیس. ترسناکه و خیلی هم بیشتر از ترسناک، اما فیلم هم نیس. نباد بذاریم غصه ما رو فتح بکنه. اونجوری پیروز می شیم.

  5. پويا می گوید:

    اين كاش « اي كاش كابوس باشه» و «ايكاش دروغ باشه» فكريه كه هربار يه فاجعه اتفاق ميفته به سراغم مياد و تا مدتها واقعن وقتي صبحها بيدار ميشم يه لحظه با خودم ميگم پس خواب بود؟ و معمولن بعدش ميبينم كه نه و بعدش غم دنيا هوار ميشه روم و اين روزها هر روز صبح غم دنيا هوار ميشه روم و لي چقدر عجيبه كه اينننهمه آدم با هم يه همچين حس تلخ شخصي اي رو دارن تجربه ميكنن، هربار كه فك ميكنم اون احساسي كه ميخوام الان بنويسمش يه احساس مشتركه بين مليونها آدم، هربار، تعجب ميكنم

يك پاسخ برايش بگذاريد