کلمات کللن چیزهایی بس غریبند… کلمه…کلمه هایی که می گوییم و می شنویم…بعد کللن وخ بروید دقت کنین ببینین چه بار معنایی بسیار بسیار متفاوتی دارد کلمه ای یکسان، در جمله ها ی مجزا، موقعیت ها و مکان ها و زمان ها فرق دار… یعنی مثلن سردمه رو زیر کولر تو گرمای چلله ی تابسسون بگی، چه همه فرق داره همین کلمه هه رو توی ارتفاع سه هزار متری تو راه قلله ی دماوند گفته باشی! حالا گرفتی می خوام چی بگم؟؟ این خیلی مثال دم دستی و ساده و بیخودش بود که بری همچین یه نمه باز کنی در و پنجره ی مخت رو و پرواز بدی و ببینی چی می گم که تو یک کلمه رو باید گفتنش رو با لحن و ادا و اطوار و میمیک و موقعیت و زمان و مکان و موقعیت اجتماعی و آدم گوینده و اتفاقات پیشش افتاده و پس افتاده و همه ی اینا بسنجی و نمیشه همچین قائم به ذات گفت مثلن دوستت دارم یا الان نمی خوام حرف بزنم و یا چه گل قشنگی و پیشی نازی و فکر بکری و ایده ی باحالی وسوسن و رعنا و مریم و زشت و صندلی و ..
. اینه که مثلن ممکنه نمی خوام ببینمت تو یه جا وصل بشه به هرر و کرر و خنده و مسخره گی و یه جای دیگه یه آدم و خاندان و دودمانش رو به باد بده… یعنی که خب ورداری می بینی تـِـم همه داستانها یکی هست و یادت میاد اون استاد فبلمنامه نویسی یا تحلیل داستان یا نمی دونم چی ت وختی می گفت تم های همه افسانه ها و داستانهای جهان 13 تا بیشتر نیستن و اونا هم “عشق و خیانت و مرگ و …” وخ تو چه همچین لبخند کجی نشست رو صورتت که دککی به همین سادگی که تو گفتی! و حتما هزارتا اما و اگر داره. و استاده که تا حالا تو عمرش از این خنده های کجکی زیاد دیده بود یه کلاس دو ساعته رو گذاشت که هیچ اما و اگر نداره و استثنا بیارین تا من بهتون بگم و ما هی خودمون رو چلوندیم و هی هرچی یادمون می اومد همه ی بیست و پنج شش نفرمون گفتیم و هی چپوندش تو یه تم و هی خندید به ریشمون و تازه یه هفته هم بهمون فرصت داد که بریم بگردیم و نقضش کنیم و وخ بهمون نخندید چون ما دیگه می دونستیم که تم مهم نیس، آدمها و موقعیتها و پی او وی و روایت و نوع برخورد مهمه که شده این همه قصصه ی جدا و این همه افسانه ی شنیدنی که کهنه هم نمیشه و هنوز هم داستانهایی با مضمون عشق و مرگ نوشته می شه که این همه خواننده داره و هنوز… .
وخ بعد همه ی این تفاصیل می خوام بگم که بر ندار بگو تو گفتی فلان یعنی همین یا بیسار یعنی همون…یعنی که یه کلمه که تو اس ام اس و یا نامه نوشته می شه ابتر و بی پدر مادره… یه جنازه س… خیلی سخته که بخوای ازش چیزی در بیاری… که منشا همه ی سوتفاهم ها و زندگی بیخودی ها و دور خود چرخیدن ها و تو هول و ولا زندگی کردنا و به ت.خ.م .م شدگیها ریشه تو همین کلمه هایی داره که ما توی یه نامه می خونیم یا از زبان یکی در مورد یکی می شنویم و یا یک اس ام اس و یک جمله ی اتفاقی است که توی سفرش لحظه ای از مقابل چشم ما گذشته و ما گوشه ی پرشو دید زدیم همچین و وخ رفتیم واویلا کنان و توی سرزنان یا از اون یکی طرف هلهله کنان و پایکوبان واسه خودمون تعمیمش داده ایم و آدمی را بواسطه اش بالا برده ایم و یا از بالایی بر زمین کوبیده ایم و احساس بدبختی و یا خوشبختی کرده ایم… وشما چه همه ساده اید و چه همه دل خجسته، بعد همه ی این تفاصبل وختی بگویید: آخ که فهمیدم چی می خوای بگی!؟ …
آگوست 24, 2009 در t 7:49 ب.ظ
آخ آرتی جونم…
چقدر دلم میخواد اون قرار های بی دغدغه مون رو…
اون روزهایی که زندگی بوی لیمو میداد و آسمون خوشرنگ تر بود زندونا هم پر نبود
حتما میام پیشتون..
از بس که دلم واسه خنده هاتم تنگ شده اخه دختر جان جان!