خیلی کوچولو بودم و تازه مدرسه می رفتم. یک روز از مدرسه که اومدم خونه همونطور که به عادت هر روز مقنعه و کیفم رو دم در ولو کرده بودم و کلله مو کرده بودم تو یخچال و عین خر گشنه دنبال خوراکی می گشتم، داد داد! مشغول وراجی ِ جیره ی بعد از مدرسه شدم. خودم یادم نیست چی می گفتم، حتما از در و دیوار و ناظم و معلم و دفترچه و همکلاسی و اینا بوده دیگه؛ فقط یادمه یه دفعه مامانه اومد پس یقه مو گرفت و از تو یخچال کشیدم بیرون و همینطور که با همون هیکل قلمبه م بین زمین و هوا معلق بودم، گفت: هیچ حواست هس چند تا بدم می آد و خیلی بدم می آد گفتی؟ هیچ آدمی از “بدم می آدها”ی تو خوشش نمیاد، به کار خودت هم نمی خوره… برو بگرد ببین از چی خوشت میاد و اون رو به بقیه هم نشون بده. یعنی ها اصن تمام شد. همون یه کلام شد تا حالا و این عبارت “بدم می آد” رفت تو صندوقچه ی عبارتهای ممنوعه ی من و دیگه نگفتمش…
امروز دم ظهری که تو کامنتهای مردم تو این ور و اون ور می گشتم، پیش خودم فکر کردم چرا بعضی آدمها رو مامانشون یه روز از یقه شون نگرفت و بهشون نگفت که به جای اینکه “بدم می آد“هاشون رو هی لیست کنن، دوتا دونه “از چی خوششون میاد؟“هاشون رو بهت نشون بدهند.
سپتامبر 26, 2009 در t 6:23 ب.ظ
سلام آرتمیس جان
من از بد یا خوب روزگار یکی از همان آدم هایی هستم که درست هم امروز, از “بدم می آید” هایم نوشته بود. پر بیراه نیست اگر فکر کنم که تو نوشته ی مرا خواندی. نخوانده باشی و منظورت من هم نباشم, باز هم پر بدک نیست که بدانی, یقه مرا خیلی ها از جمله پدر و مادرم, بس و بسیار گرفته اند و گاهی لابد بگی نگی کشیده اند و حرف و حرف ها به من زده اند.
آن چه تربیت و پند و نصحیت و اندرز نامندش, به گمان صندوقچه ی من شاید نه بزرگ تر اما به قطع رادیکال تر از مال شما باشد. هم چون من از شما بزرگ ترم و هم چون شهرستانی ام و هم خیلی چیزهای دیگر. اما همین تربیت, خدایش را شکر, به من یاد داد که پای حرفم هم بایستم و بگویم که از چیزی بدم می آید و اگر بدم می آید, خوب چرا بدم می آید . همان تربیتی که یادم داد, اگر بدم می آید , بلد هم باشم که محترم بدارم. گفتن آن که از چه چیزی بدت می آید, لزومآ بد نیست. تفکر پشت این بدآمدن و بازتاب آن در محیط پیرامون توست که مهم است.
سپتامبر 26, 2009 در t 7:04 ب.ظ
سلام خاله جان
اگر امروز از بد آمدنهایتان نوشته اید من ندیدم و یا اگر هم دیدم به چشمم نیامده ….که اگر آمده بود یه ذرره عقل دارم که ورندارم تالاپ بنویسمش تو وبلاگ و بدانم که خب ممکن است بخوانید و خدای ناکرده به خودتان بردارید. دیوانه که نیستم مفت و مسلم آدمهای دور و برم بخصوص رفقا رو برنجونم. شما هم اگر آن نمک دستپختتان را نخواهید به حساب بیاورید و آن دیدار و چند کامنت پراکنده و قرار آخری را که هنوز میسر هم نشده اسمش را بگذارید معاشرت و نه رفاقت ، دوست یکی و چندتا از بهترین دوستان من هستید که!…هامپ؟؟ نمی دونم چی بوده و من امروز وبلاگتون رو ندیدم کاش یک پست قبل تر مرا خوانده بودید که نوشته بودم و خواهش کرده بودم که به جایی ربطش ندهید. حرف شما متین است. همه ی ما از چیزهایی بدمان می آید و بیانش هم می کنیم برای آنکه سکوت ما، تایید آن رفتار ناپسند را برگردنمان نیندازد. من منظورم این عمل به عنوان “یک رفتار” است. یعنی مثلا بسیار آدمهایی را می شناسم که بعد از هر مهمانی لیست آدمها و رفتارهایی که بدشون اومده رو تعریف می کنند، و من آنها رو در مقابل کسانی قرار می دهم که مثلا به آدمهای جدید و برخورد با یک موقعیت جدید و به طور کللی با نگاه مثبت هر چیزی رو ارزیابی می کنند. بهرحال جمله ی من بدم می آید همونجور که گفتید در موقعیت و تفکرپشت آن و اصلن وضعیت گوینده قابل بررسی ست… نمی دونم راستش من فقط دارم رو هوا دست و پا می زنم و نمی دونم چرا و دقیقا چی بهتون برخورده تا دلایلم رو بتونم واضح تر بگم و سوتفاهم رو از بین ببرم. بهرحال من اصلن قصد ندارم و صرفا همزمانی اتفاق افتاده… بهرحال دلم هم نمی خواست اولین کامنت شما برای وبلاگ من از سر دلخوری باشه… اگر ناخواسته رنجوندمتون متاسفم.
سپتامبر 26, 2009 در t 7:13 ب.ظ
ببین حوصله را خاله جان…به خدا ارزش ندارد این دنیا…
سپتامبر 26, 2009 در t 7:22 ب.ظ
آرتمیس جان
چیزی به کسی برنخورده, یعنی من قطعآ چیزی بهم برنخورده. توضیحی را که لازم دیدم, دادم. دلخور هم نیستم به جدم. ممنون از بابت توضیحاتت.
خوب و خوش باشی.
سپتامبر 26, 2009 در t 7:28 ب.ظ
نه خوب من الان اون آیتمز تون رو تو گودر دیدم… متاسفم حرف من کلی تر از این چیزهاست خب.
مرسی
شما هم خوب و خوش باشید
سپتامبر 27, 2009 در t 9:53 ق.ظ
واقعنا چه قدر تو خوب میگی.چه قدرم از لحن نگارشت خوشم میاد××××همه نوشته هاتو شیش بار می خونم جای یه بار
×××پشت دستم شیش تا ضربدر کشیدم که صدات تو گوشم بمونه
+
چشمکانه
سپتامبر 27, 2009 در t 11:41 ق.ظ
حرفی ه واسه خودش.من از سبز خوشم میاد . هچی توش سبز داره. از ان مردم سبز هم خوشم میاد.
سپتامبر 27, 2009 در t 12:15 ب.ظ
سخت نگیر یکی از بهترین مهارت های زندگی اعلام آن چیزهایی است که ناراحتت می کند آن هم به صورت خیلی درشت و علنی
برای همین به غنچه یادداده ام تا چیزهایی که خوشش نمی آد را به صراحت بگوید حتی آن ها را لیست کند و بزند به یخچال
ای کاش من و تو هم می توانستیم به هرچه بدمان می آید اعتراض کنیم
سپتامبر 30, 2009 در t 10:16 ق.ظ
che mamane kheii khubi ! in harfo kasi be man nagofte bud, vali mikham befahmamo avizeye gusham konam. kheili in posteto dust dashtam
اکتبر 1, 2009 در t 2:28 ق.ظ
چقدر از این پست خوشم میاد!!