۱.داداشی توی کوه پاش شکسته…عمل شده ، امروز اومد خونه… وخ من تازه فهمیدم چه واکنش های غریبی دارم. در مقابل همچین اتفاقهایی از این دست که مستاصلم می کنه و کاری از دستم بر نمیاد، خشمگین می شم. یه خشم وحشتناک، وخ برای تخلیه ی این خشم و این سکوت تازگیها یک روش خوب سراغ کرده ام، دویدن. عجیب جواب می ده حسس خالی شدن خوبیه…
۲. کارهای تصویرسازی من رو از این به بعد اینجا ببینید(+)
۳. سکوت، سگ سکوت
اکتبر 4, 2009 در t 11:40 ب.ظ
ای داد! ایشالا زودتر خوبتر شوند
اکتبر 5, 2009 در t 3:46 ق.ظ
سلام. خوبی؟ نیستی. فیس بوک بدون دوستان لطفی نداره. مسافرتی؟ امیدوارم اوضاع خوب باشه، در حد امکان دیگه. هی چند بار اومدم تو فیس بوک خبری نبود. گفتم دیگه بیام اینجا احوال پرسی. راستی تصویرسازی ها رو هم دیدم. از اون دیوه غوله خیلی خوشم اومد. مهربون بود. من یه کتاب داشتم به اسم زشت مهربون یه دایناسور خیلی گنده بود، بچه بودا ولی چون دایناسور بود خیلی گنده بود دیگه. گمش کردن برام اون کتاب رو! همیشه یاد یه غول مهربون هستم. بنی اسدی ام سر کلاس باهام کل کل کرد که چرا شخصیت منفیت هم مهربون می کشی. از این غوله دیوه خیلی خوشم اومد. خیلی وقت بود کارهاتون رو ندیده بودم. امیدوارم با اومدن پاییز اوضاع بهتر بشه. کاری نداشتم گفتم یه سری بزنم. خوش باشین. راستی امیدوارم پای برادر هم خوب بشه. شکستن پای رفتن چیزی نیست، إن شاء الله پای موندن دل کسی نشکنه.
اکتبر 5, 2009 در t 5:12 ق.ظ
ای بابا… چرا آخه؟…. الان یعنی بستریه؟ به اینترنت دسترسی داره من حالی ازش بپرسم و اینا؟ خیلی سلامم رو بهش برسون و بگو دلم گرفت وقتی این رو خوندم…. در ضمن خیلی خوبه که میدوئی… خوش به حالت…در رابطه با شمارهء دوی مطلبت، تو گودر هم برات نوشته بودم؛ اون کار خونه تموم شدة همچنان میخوای که اون کار رو واسه این وبلاگ جدیدت انجام بدیم؟ یه کانفرم بده که من برم دنبالش…. قربانت!
اکتبر 5, 2009 در t 5:36 ق.ظ
این خشم ناشی از عجز همه حال من بود در تمام مدت ریضی شاهرخ و هنوز هم یک خورده ادامه داره…حالا الآن داداشت چطورن؟!
—————————–
آرتمیس:خیلی بهتره ممنون
اکتبر 6, 2009 در t 7:10 ق.ظ
امیدوارم داداشی زودتر خوب بشه
منم در مواقع ایجوری کاملا هنگ می کنم و نه می تونم کمک کسی بکنم نه احساساتم رو بروز بدم و کلی هم از دست خودم شاکی میشم حالا دوروبریام منو میشناسن و به دل نمی گیرن ولی نا آشناها براشون همیشه سوءتفاهم پیش میاد و خیلی برام گرون تموم میشه کاملا درکت می کنم
اکتبر 6, 2009 در t 9:50 ق.ظ
omidvaram zudtar behtar beshan
man tuye in mavared daf mizanam. hese ajibi behem mide. vaghti cheshmamo baz mikonam, mibinam chand saate ke daram daf mizanamo miraghsam, az oun raghsaee ke behesh migan sama…
اکتبر 7, 2009 در t 5:00 ق.ظ
خدا بد نده. الان حالش چطوره؟ بهتره الحمدلله؟
——————————————————–
آرتمیس:آره شکر خدا مرسی
اکتبر 8, 2009 در t 6:30 ق.ظ
حالا کجا می دوی ؟ به من هم بگو شاید یک کم حالم جا بیاد
اکتبر 8, 2009 در t 9:26 ب.ظ
سلام دوست من.ایده ای دارم در مورد تشکیل یک شبکه وبلاگی.مطلبم را بخوان و در ادامه ایم مسیر یاری ام کن.” زنده باد جنبش سبز”
اکتبر 10, 2009 در t 11:02 ب.ظ
نخیرم. ابوالفضل هیچی نمیگوید. هیچچیه هیچچی.
اکتبر 11, 2009 در t 3:31 ب.ظ
درود.
ماه په به ماه به روز است با:
کنتراست
اینجا پر از زمزمه های طولانی زنی ست
هر روز کیفم را می گردم
ایستده ای وسط زندگی
و بدرود
اکتبر 13, 2009 در t 11:57 ب.ظ
سلا م منو رو خیلی بهشون برسونید امیدوارم که جدی نباشه میگم چند وقتیه کلا نیستن ا خودت چطوری گل دختر
اکتبر 20, 2009 در t 7:52 ق.ظ
سلام. ببین من چندبار اومدم ولی نیستی. کاری ندارم فقط میخواستم بگم مثل اینکه آی دی هومن تو فیس بوک هک شده. من مطمئن نیستم ولی به هر حال حواست باشه. نمیدونم مگه الان دیگه هومن چه مشکلی داره اونور که باید آی دیش هک بشه و اینکه آیا اصلا میشه این کارو کرد یا نه یا شاید خودش نمیخواد دیگه بیاد اونجا. ولی یه پیام مشکوک فرستاده بود که من بازش نکردم. به هر حال من نمی دونم الان خوبی یانه. مزاحم هم نمی شم. فقط خواستم بگم صفحه فیس بوکم رو فعلا غیرفعال کردم چون اصلا کسی هم نمیخونه. اگر کاری داشتی جیمیل هست اگرنه که، خوش باشی
اکتبر 21, 2009 در t 4:20 ب.ظ
ببخشید این رمدیوس یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
—————————————-
آرتمیس: من معنی ش رو نمی دونم برای من فقط یه اسمه
اکتبر 27, 2009 در t 8:05 ب.ظ
آره جدا خیلی خوبه… منم امتحان کردم ….البته اگه اینجا بارون بذاره! ادامه بده…بدو….
نوامبر 2, 2009 در t 6:04 ب.ظ
آهای بچه کی میای اینورا؟… تازه رفیقمون واست یه سورپریز هم داره. تا هوا خوبه سر بزنین خب!
نوامبر 4, 2009 در t 5:08 ق.ظ
کجایی پس؟خیلی وقته نیستی!دلم برای نوشته هات تنگ شده
نوامبر 4, 2009 در t 1:49 ب.ظ
باد دونده امیر نادری به خیر!
نوامبر 6, 2009 در t 7:30 ق.ظ
ااااا… چقدر دلم برای این وبلاگ تنگ شده بود.
وقتی ورژن بلاگفاش فیلتر شد با خودم فکر کردم دیگه رفت که رفت!
چقدر خوشحالم که دوباره پیداش کردم…
نوامبر 6, 2009 در t 3:15 ب.ظ
مرسی.منم خوشحالم از پیدا شدن یه خواننده ی قدیمی
نوامبر 6, 2009 در t 3:16 ب.ظ
ممنون دوست خوب.امیدوارم بتونم سانسور فککم رو بردارم که حرف زدنم بیاد.
نوامبر 6, 2009 در t 3:18 ب.ظ
چرا نمیام.میام که.شما اس م س جواب بده… سورپرایز؟؟؟هووووم؟؟؟
نوامبر 6, 2009 در t 9:44 ب.ظ
رمدیوس ( remédios – remedios) به پرتغالی و اسپانیولی یعنی داروها- درمان موفق باشی
نوامبر 7, 2009 در t 8:00 ب.ظ
merci ….merci
نوامبر 8, 2009 در t 1:34 ق.ظ
ببین تازه می فهمم واسه چی وبلگ می نویسن. وقتی یه خورده تنهاترشدم دیدم چطوری نوشتن حرفای دل واسه دیگران که قبلا برام عجیب بود دیگه پذیرفته شده واسم. حالا نسبت به وبلاگا کنجکاوتر شدم واسه همین تند تند سر می زنم….چه می دونه کسی، شاید خودمم یکی درست کردم! من جوابتو دادم ، نرسیده بهتون، آیدین هم گفت معمولا sms بهت نمی رسه!
نوامبر 8, 2009 در t 7:14 ب.ظ
“chung kung express” یه فیلم از ونگ کار وای اگه ندیدی حتما ببین. بخاطر دویدن
نوامبر 9, 2009 در t 6:59 ق.ظ
سلام عزیز دل دلم تنگ شده برات . بنویس بانو.
راستی برادر خوب شدند؟ براشون آرزوی سلامتی دارم.
می بوسمت بانو .
———————————————
آرتمیس: ممنون ازت نه هنوز خوب نشده متاسفانه، همچنان پاش تو گچه. می نویسم چشم.مرسی شما خیلی به من محبت داربد