روحم بیمار است، سخت. سردرد امانم را بریده و خستگی فرسوده و کسلم کرده است. تا سی سالگی چندماهی بیشتر نمانده و گمان می کنم به هیچ قرار و مداری که با خود گذاشته ام نخواهم رسید. سرگردان نیستم اما به شدت ترسیده ام، نیروی زیادی احتیاج دارم اما نمی دانم از کجا به دستش آورم؟ من اصلا حالم خوب نیست،از این قرصها هم کاری بر نمی آید. چیزی از درون دارد مرا می خورد و کلافه ام کرده است و این متن امیدوارانه ترین متنی است که این مدت می توانستم بنویسم. این روزها کسی هست برای من درنا هوا کند؟
…
نوامبر 15, 2009 در t 5:57 ب.ظ
دور شو از آنجا
نوامبر 15, 2009 در t 7:47 ب.ظ
آخ عزیز دلم چرا همه ی ما مثل همیم. من دلم میخواد گم شم و هیچکس پیدام نکنه. سرم درد میکنه و از اونهمه شوق و شوری که اونهفته برای عروسی داشتم هیچی هیچی وجود نداره.بعداز تموم شدن عروسی انگار مرگخوارها اومدند سراغم
نوامبر 16, 2009 در t 5:37 ق.ظ
این حالت ها رو من خوب می شناسم. همین چند وقت پیش بود میخواستم بهت ای میل بزنم و خواهش کنم که برای من درنا بسازین! این حالت ولت نمی کنه و دست از سرت بر نمی داره مگر اینکه بهش بگی: گورپدرت، هستی که باش، چیکارت کنم؟!!!” اونوقت کم کم بهش عادت می کنی و اونم کم کم کمرنگ تر میشه. از قرص و دارو هم هیچ کاری بر نمیاد. سبد داروهایی که من میخورم دیگه جا نداره…فقط یه توصیه ای که برای من خیلی خوب جواب داد اینه که هرکاری میتونی بکنی ، بکن که شبا عمیق و طولانی بخوابی. مهم نیس که حتی کابوس ببینی، اما یه کاری کن که بخوابی، اصلا بیهوش بشی…جواب میده، باور کن.
2- ورود به 30 سالگی دردش خیلی زیاده…خیلی…ولی اصلا به بدی ورود به چهل نیست!!! به محض اینکه حس کردی 30 سالته، به خودت بگو هنوز کووووووو تا چهل. دی:
3-هنوز میتونی روی یه سفر فکر کنی، ما هستیم خلاصه، اگرچه که فصلش فصل قشنگی نیست
نوامبر 16, 2009 در t 11:20 ق.ظ
من برایت می سازم. نه یکی نه دو تا…چند ده تایی می سازم. همه انرژی مثبتی را هم که بخواهی برایت می گذارم در بالشان. برای خودم هم خوب است…باور کن. چون همه اون انرژی برای خودم هم هست و به من هم برمی گردد و خدا می داند که چقدر بهش نیاز دارم. دلداریت هم نمی دهم فقط می گویم که من عاشق عکست با موهای کوتاهت هستم که گذاشتی توی گودر…و لبخندت هم…بوس
نوامبر 16, 2009 در t 12:21 ب.ظ
بهت دادم درمون. اونی که من دادم تازه نه قبلیش که داشتی. باور کن!
نوامبر 17, 2009 در t 7:38 ق.ظ
فراموش نکن بیماری روحی عملا وجود نداره و آنچه به این نام نامیده میشه تغیرات شیمیایی تو مغزه که بر اثر عوامل محیطی یا وراثتی بوجود می آد
اولین قدم برای مداوای هر بیماری اینه که عاملشو از بین ببری مثلا من الان نمی تونم از یک دیوار دو متری بپرم و انتظار داشته باشم پام جوش بخوره فکر کنم دکتر بتونه با کمک تو عاملشو پیدا کنه
دومیش اینه که مراحل مداوا را دانه دانه با حوصله دنبال کنی و داروها را به اندازه و در زمان مناسب مطابق دستور مصرف کنی اگر سر خود کم و زیاد و قطع و وصل کنی فایده ای نداره
از اینجا به بعد فقط مخصوص توئه
آدم هایی که هیچ مشکلی ندارند و همه چیشون مرتبه و زندگی با برنامه ای دارند و مردم دار و ملاحظه کارند آدم های گهی هستند ولی چاره ای نیست باید یک مدتی تحملتو زیاد کنی و از یک برنامه سختگیرانه پیروی کنی یک مدت تصمیم بگیر هر کاری که دوست داری انجام بدی تا آخر آخر
نوامبر 19, 2009 در t 10:12 ب.ظ
من هنوزم میگم بیا مسافرت دخترک!
نوامبر 22, 2009 در t 2:46 ب.ظ
چه بامزه ! به سی و یک سالگیم که نزدیک بشی باز از این حالا پیدا می کنی، من درنا درست کردن بلد نیستم شاید چون به نیروش اعتقادی ندارم!!! چه می دونم ، کسی تو این حالا نتونسته به من کمک کنه جز خودم…و یه کم تغییرات مثلا همین پیشنهادی که آیدین داد! و اگه هیچکدوم نه خوب می خوابم….گور باباش! اینم یه مدل منه! قبولش می کنم.
بیشتراز این اگه بگم پرحرفیه!
نوامبر 22, 2009 در t 2:55 ب.ظ
آهان یه کار دیگه هم هست…من می رقصم. در ضمن این نظرات ما چرا تعدیل نمیشه…الکی هی پیغام می ده… لباساتو جمع کن هفته دیگه می یام دنبالت.
)
————————————————–
آرتمیس: من چاککرتم با این روحیه ی خشن لطیفت دختر