من جای دیگری زندگی نکرده ام. من نمی دانم مردم ملیت های دیگر که به زبانی غیر از زبان مادری من حرف می زنند در زندگی شان چه چیزهایی دیده اند؟ من نمی دانم آنجا چه می گذرد. من حتا نمی دانم مردم مسجد سلیمان خودمان چطور زندگی می کنند. من فقط عکس شان را دیده ام. من فقط حرفشان را از دیگران شنیده ام. من از این سی سال زندگیم، بیست و پنج، شش سالش را به یاد دارم. من مادران داغ فرزند دیده زیاد دیده ام. من پدرهای خشک و عبوس فراوانی دیده ام که توی اتاق انتظار روانپزشک آه از جنون همسرشان می کشند، همسری که داغ فرزند تاب ندارد و ضجه هایش هنوز به همان قدرت سال 63 است وقتی جسد پسر 14 ساله اش را دیده است. پدرهای محکم و استواری که صدایشان نمی لرزد وقتی از شهید سال 67 شان می گویند اما جمله شان تمام نشده سر بر می گردانند تا چشمهای سرخشان و چانه ی لرزانشان را نبینم و همیشه هم وانمود کرده ام که ندیدم. صبر آدمها را دیده ام و شکستنشان را هم. آدمی را می شناسم که دخترجوانش میان بازوانش جان داد و لب فروبست و در شهر غریب شش روز تنها گریست مبادا عروسی نوه اش در تهران بر هم بخورد. برادر او را هم می شناسم که وقتی داغ پسر دید، رفت نشست خانه و درها را بست و منتظر مرگ شد و مرد، به همین سادگی. تصمیم گرفت بمیرد و یکسال بعدش با اینکه همه ی جسمش سالم بود، مرده بود. یکی دوتا نیست اگر بخواهم بگویم هزار و یکشب است اما می خواهم بگویم اینجا ایران است. می خواهم بگویم آدمها پیچیده تر از آنی هستند که در یک جمله قهرمانشان کنیم و در جمله ی بعد درست بعد از نفطه ی آخر جمله ی اول تمامشان کنیم. می خواهم بگویم مردمی که من روز عاشورای 6دیماه 1388 دیدم مردمان نجیبی بودند. می خواهم از کسانی که جاهای دیگری زندگی کرده اند بپرسم که مردمان آنجا چکار می کنند؟ چکار می کنند وقتی شبانه خانه شان را دزد می زند و وقتی برای شکاست به پلیس می روند، دزدها را می بینند که همراه پلیس ها کتکشان می زنند و با گلوله بچه هایشان را می کشند؟؟ می خواهم بپرسم مردمان آنجایی که شما زندگی می کنید کدامشان جسد بچه هایشان را هم دزدها دزدیده اند و مخفیانه دفن کرده اند؟ آنها چه می کنند در این جور مواقع؟؟ شمایی که مردمان متمدن دیگر را دیده اید بگویید آن طرفها چه می کنند وقتی بعد از هفت ماه در خیابان کتک می خورند؟ وقتی محارب و مفسد و مهدورالدم خوانده می شوند و امنیت ندارند چه می کنند؟ آیا بعد از هفت ماه سکوت و صبر، سنگی که برسرشان خورده است برگردانده اند، خشونت کرده اند؟ آیا مردمی که جسد جوانی را دیده اند که ماشینی سه بار از روی آن رد می شده است، قدرتش را نداشته اند که ضارب و ضاربان را تکه تکه کنند؟ آیا نمی توانستند، از دستشان نمی آمده که با چوب و باتومی که از آنها گرفتند آنقدر توی سرشان بزنند که بمیرند، همانطور که محس.ن .روح الامینی و زهرا ک.اظمی و خیلی های دیگر با اصابت جسم سخت! به سرشان کشته شده اند؟؟ فحش دادن و حرفهای رکیک خیلی کار سختی است؟؟ نمی توانستند این همه آدم سازمان نیافته بریزند و شیشه های بیشتر و ماشینهای بسیار و آدمهای زیادتری را از بین ببرند؟؟ نمی شد؟؟ واقعا نمی شد؟؟شما که در شهرهای متمدن کشورهای دیگر زندگی می کنید به ما بگویید که چطور باید از کسی که با طناب لاستیکی دولا که چنگک ای آهنی دارد و حیدر حیدر کنان بالای سرش می چرخاند عکس گرفت و فیلم برداشت؟ شما که توی همین شهر پای کامپیوتر نشسته ای و خبرهای دسته اول را شر می کنی به من بگو چطور می شود پسری را از دست مردی که چاقویی را سر زنجیر بسته و میان مردم می گرداند آزاد کرد؟ بلدید داد نزنید و فریاد نکشید وقتی به خواهرتان، مادرتان، خاله تان، مادر بزرگتان که به پاهایش افتاده و التماس می کند، بگوید ج.ن.د.ه؟؟ شمایی که به راحتی از یک نفر قهرمان می سازید و آن دیگری را متهم می کنید که چرا استقامت نکرد و شکست و چرا این یکی فحش داد و واویلا می کنید که آی خشونت جنبش سبز را گرفته برای من خشونت و وقاحت را تعریف کنید. دوباره تعریف کنید. من که جز نجابت از این مردم ندیدم شما که خشونت دیده اید برای من بگویید خشونت چیست؟ دفاع از خود هم خشونت محسوب می شود؟ ماندن در خانه و حکم صادر کردن، مبارزه حساب می شود؟…
آقایان، خانومها تند رفته اید، کمی پا سست کنید تا آنهایی که کتک خورده اند، زخمهایشان را مرهم بگذارند و داغ دیدگان عزیزانشان را به خاک بسپرند و به شما برسند.
پی نوشت: جنبش سبزی که من روز عاشورا دیدم، همان انسانهای نجیب و آگاه و بی نظیر این هفت ماه بودند، چیزی عوض نشده بود.








