Archive for the ‘Uncategorized’ Category

خشم بی هیاهو حتتا

اکتبر 4, 2009

۱.داداشی توی کوه پاش شکسته…عمل شده ، امروز اومد خونه… وخ من تازه فهمیدم چه واکنش های غریبی دارم. در مقابل همچین اتفاقهایی از این دست که مستاصلم می کنه و کاری از دستم بر نمیاد، خشمگین می شم. یه خشم وحشتناک، وخ برای تخلیه ی این خشم و این سکوت تازگیها یک روش خوب سراغ کرده ام، دویدن. عجیب جواب می ده حسس خالی شدن خوبیه…

۲. کارهای تصویرسازی من رو از این به بعد اینجا ببینید(+)

۳. سکوت، سگ سکوت

حسودِ درون و یا کره خری که منم!

سپتامبر 28, 2009

دیدی یه وقت هایی هس همچین می گردی دنبال دلیل واسه خوشحالی، وخ چه فت و فراوونه و آخر روز همچین لپ هات درد گرفته بس که هی نیشت وا بوده؟؟ وخ همونقدر بلکم بیشتر روزهایی هستن که داری دنبال غم و غصصه می گردی و خودت حواست نیس! دیدی؟؟ بعد این وسط هم اون روزهاس که تصمیم به شروع یه کار گرفتی و در بروز اتفاقات و حوادث بد، فقط مونده یه یوفو زمین رو بمبارون کنه  تا تو اون کار رو انجام ندی! دیدیشون؟؟حواست بوده؟؟ وخ یکی می گفت آدمهای موفق اون روزشون رو تا آخر دووم آوردن و بیخیال کارشون نشدن…وخ من گفتم چه آدمهای تنگی خب!

کنفسیوس درون*!

سپتامبر 28, 2009

گاهی وقتها یک دروغ زندگیت را نجات نمی دهد، تو در همان گــُه گیجه ای که هستی غلتانی اما همان دروغ آسایش خیالی ست برای دیگرانت که رها کنندو به راه خود بروند. آرامشی گیرم دردآور، اما از همان نوع مرگ یک بار و شیون یک بار حتتا. آرامشی که بعد ازتمام شدن گریه بر جنازه ی عزیزترینی می آید نه دَوَران و سرگیجه ای که حاصل اشک های ناتمام برای دردی لاعلاج و رنجی پایان نایافتنی است.

گاهی این دروغ به راحتی “منم خوبم” های بی لبخند و بی لحن است.

برای دیگرانتان ، آن موقع که نمی توانید خودتان را شرح دهید به من خوبم ی قناعت کنید و بگذارید زندگیشان را بکنند. از ما گفتن بود از شما حتما نشنیدن!

*عنوان از شوخی قاصدک با تولد کنفسیوس در گودر آمد، کنفسیوس درون ما هم لبیک گفت!

فرشته ی کوچولوی من

سپتامبر 27, 2009

وختی فرشته ی کوچیک چینی م شکست فکر نمی کردم داداشه همچین فوری و فوتی تو سفر آخرش از کیش برام یه فرشنه ی چینی خوشگل بیاره که اصن از دلم دربیاد، دلتون بسوزه هیه!

IMGP0004و کللن من الان دارم فکر می کنم که هی دلم از این فرشته های کوچولو می خواد هی برم دنبالش ، بزنم تو کار کلکسیون اصن!هامپ.

بگو از چی خوشت میاد خب؟

سپتامبر 26, 2009

خیلی کوچولو بودم و تازه مدرسه می رفتم. یک روز از مدرسه که اومدم خونه همونطور که به عادت هر روز مقنعه و کیفم رو دم در ولو کرده بودم و کلله مو کرده بودم تو یخچال و عین خر گشنه دنبال خوراکی می گشتم، داد داد! مشغول وراجی ِ جیره ی بعد از مدرسه شدم. خودم یادم نیست چی می گفتم، حتما از در و دیوار و ناظم و معلم و دفترچه و همکلاسی و اینا بوده دیگه؛ فقط یادمه یه دفعه مامانه اومد پس یقه مو گرفت و از تو یخچال کشیدم بیرون و همینطور که با همون هیکل قلمبه م بین زمین و هوا معلق بودم، گفت: هیچ حواست هس چند تا بدم می آد و خیلی بدم می آد گفتی؟ هیچ آدمی از “بدم می آدها”ی تو خوشش نمیاد، به کار خودت هم نمی خوره… برو بگرد ببین از چی خوشت میاد و اون رو به بقیه هم نشون بده. یعنی ها اصن تمام شد. همون یه کلام شد تا حالا و این عبارت “بدم می آد” رفت تو صندوقچه ی عبارتهای ممنوعه ی من و دیگه نگفتمش…

امروز دم ظهری که تو کامنتهای مردم تو این ور و اون ور می گشتم، پیش خودم فکر کردم چرا بعضی آدمها رو مامانشون یه روز از یقه شون نگرفت و بهشون نگفت که به جای اینکه “بدم می آد“هاشون رو هی لیست کنن، دوتا دونه “از چی خوششون میاد؟“هاشون رو بهت نشون بدهند.

خوش آمدگویی و عرض ادب!

سپتامبر 23, 2009

یعنی اس ام اس رفیقی که آمدن پاییز را به تو تبریک می گوید را می شود به فال نیک نگرفت؟؟نمی شود. خوشحالم که پاییز آمد و مرا از دست این تابستان گند و کوفت و کثافت نجات داد. خوش اومدی پاییز نارنجی خودم!

دنیای مجازی ای که توش گیر کردیم فعلن!

سپتامبر 23, 2009

ای آن‌هایی که من شما را می‌شناسم و شما من را می‌شناسید و همه هم خودمان را کاربلد، وبلاگ‌خوان، قدیمی و حرفه‌ای دنیای نت می‌دانیم، جان مادرتان از سوژه یابی برای پست‌های احتمالن مخاطب‌دار دست بردارید، جان مادرتان به تصور مثال احتمالی ذهنتان در همان ذهنتان بسنده کنید، جان مادرتان من به جهنم، بقیه را آزرده نکنید. به خدا این او نیست، او این نیست، هیچ کس هیچ کس دیگر نیست، شما از زندگی من، ارتباط نوشته‌های من با واقعیت، موقعیت مکانی و زمانی حوادث، شیوه‌ و سلیقه‌ی بازی با تاریخ‌ها و اسامی و خیلی دیگر از بیماری‌های من هیچ چیز نمی‌دانید.

پی نوشت: بخوانید سی و پنج درجه را و این حرف من هم هست، اگر می شد من این رو پنج بار شر می کردم ولی خب نمیشه شما اینو ده بار بخونید ولی!

پی نوشت بعدنش: مخاطب این نوشته م خودمم. این رو برای اولین وآخرین باره که توضیح می دم چون دلم نمی خواد کسی برداشت دیگه ای بکنه…چون انتشار این پست با قضیه ای مرتبط شد که خب میشه کاملن ربط داد ولی خب ربطی نداره…

پی نوشت از اون بعدن بعدن تر: “امینه” می خونم…همین.

کتابخونی و اینا

سپتامبر 23, 2009

وقتی که نثر، نثر بهنود باشد  من هم کتاب تاریخی خوان از آب درمی آیم لابد…یعنی آنچنان راوی دلپذیری ست مسعود بهنود که گاهی وقتها می گویم کاش همه ی خبرها و همه ی روایتها و همه ی اتفاقات را او روایت می کرد. همه ی اینها را گفتم که خواندن کتاب “امینه” را توصیه کنم و یا در لذت تعریف شمایی که خوانده اید شریک شوم و هیجان مرورش را تقسیم کنیم.

پی نوشت: انقدر هی محاوره ای نوشتم و هی خود مرد/زن هنرمندم خوندم و بقیه هم برام دست زدن دیگه مثل آدم نوشتن از یادم رفته، می خوام مودبانه تر بنویسم همچین. این متن بالا مودبانه بود گرفتید که؟ :دی

تئوریهای بندتنبانی یا نمی خوای گوش کنی به درک!

سپتامبر 23, 2009

همیشه کسانی که از این طرف می افتند، بعدن از آن یکی طرف خواهند افتاد.

پی نوشت: زندگیتونو سر نفی اثبات این قضیه به {…} شما بخوانید فنا، ندهید.

سپتامبر 20, 2009

IMGP0436

یه وقتایی هست که از این طنابه که وصلت کرده و نمیذاره بککنی خسته ای، وخ نمیشه نباشه که!! وخ اگه طناب نباشه که تو دیگه چیکاره ای گیره ی رخت؟؟وخ دلت می گیره و غصصه می پیچه توش و یه عالمه حرف دیگه که هی تو مخت واسه خودشون ادامه دارن…هی ی همینجوریاس که  عصر جمعه ت که همچین خیلی هم خوش گذشته  و اصن نفهمیدی کی گذشت بس که خوش گذشت، می یاد ولو می شه تو غروب یکشنبه ی مسخره ت!

مشخصات عکس: پنتاکس K10, زوم 16-45، سرعت 250 دیافراگم 4، فیلتر یووی، حیاط خونه، بند رخت و گیره های مامانه!